تبلیغات
نون و القلم ( اولین وبلاگ ادبی دانش آموزی ) - قطعه ادبی - محمد منصوری
دوشنبه 6 تیر 1384

قطعه ادبی - محمد منصوری

   نوشته شده توسط: رسولی    نوع مطلب :دبیرستان مفید۱ ،

به من این جوری نگاه نکن... آره ... با تو هستم! با خودت. چرا به اطراف نگاه می کنی؟ مگر غیر از خودت

درد دل یک خدا

 

به من این جوری نگاه نکن... آره ... با تو هستم! با خودت. چرا به اطراف نگاه می کنی؟ مگر غیر از خودت هم کسی در اتاق هست؟ چرا رویت را بر می گردانی؟ با من قهری؟ یا با خودت؟ شاید دلت گرفته! مهم نیست. در هر صورت بیا جلو، نترس. بیا. می دانی که من می توانم حالت را درست کنم. اعصابت خرد شده؟! تلاشهایت
بی فایده مانده ؟! به هر دری که می زنی بسته است؟! بیا... نزدیک من شو. می خواهی من نزدیکت بشوم؟ بیا... نزدیکتر از این دیگر نمی شود. یک قدم دیگر که بیایم می شوم خودت... آره خود خودت... کافی است یک قدم تو برداری... همین کافی است. فقط یک قدم تو برداری می شوی خودم. غرق خودم می شوی. در من حل
می شوی. ولی هر کسی نمی تواند این یک قدم را بردارد. دلت را از هر چه غیر من است خالی کن... آره ... خب می دانم کار سختی است. ولی تو می توانی ...

 

و او تلاش کرد اولش خیلی سخت بود. آره ... واقعاً سخت بود. این همه غل و زنجیر. این همه تعلقات ... قبول دارم. کار، کار هر کسی نیست. ولی او توانست. در دلش یک جایی برای خدا باز کرد. یا اگر راستش را بخواهید، انگار تمام دلش را از غیر خدا خالی کرد و از خدا پر. یک ذره جا برای خدا کم است. نه... اصلاً خدا در آن یک ذره جا، که جا نمی شود. خدا تمام دلت را می خواهد. نه آن یک ذره جایی که به خیال خودت برای خدا گذاشته ای. خلاصه این که در دلش جایی برای خدا باز کرد.

سپس دست راستش را به سوی خدا دراز کرد و بعد دست چپش را اندکی بالا آورد و رو به پایین گرفت و بعد شروع کرد به چرخیدن به دور خودش ...