تبلیغات
نون و القلم ( اولین وبلاگ ادبی دانش آموزی ) - قطعه ادبی - نیما غلامعلی زاده و حسین طیبی
دوشنبه 6 تیر 1384

قطعه ادبی - نیما غلامعلی زاده و حسین طیبی

   نوشته شده توسط: رسولی    نوع مطلب :دبیرستان مفید۱ ،

شب مهتابی بود. اما در آن اعماق تقریباً هیچ نوری دیده نمی شد. چند حباب ریز، رقصان رقصان آب ها را می پیمودند تا بلکه به بهای تلف شدن،

جریان غربی و سرود اونیو

شب مهتابی بود. اما در آن اعماق تقریباً هیچ نوری دیده نمی شد. چند حباب ریز، رقصان رقصان آب ها را می پیمودند تا بلکه به بهای تلف شدن، لحظه ای روشنی را ببینند. صدایی نمی آید، گویی قلبی در آن اعماق نمی تپید. و انگار برای هیچ کس مهم نبود که چقدر آنجا تاریک است و شاید هیچ کس نمی دانست که اگر کمی رحمت بکشد و بالاتر برود، می تواند نوری را ببیند.

ماهی کوچکی هنوز در آن اعماق بیدار بود و سخت می اندیشید، ماهی پیری که از آنجا می گذشت صدای آرام نفس های کسی را شنید و ناگهان رویش را برگرداند، پرسید: «چه کسی آن جاست؟»

ماهی کوچک گفت: «منم؛ فیدانتو[1]، آیا تویی التنانتو[2]ی پیر؟»

ماهی پیر اندکی جلوتر آمد و هر چند هوا تاریک بود توانست چهره ی فیدانتو را تشخیص دهد، ماهی پیر گفت:

-        آرای منم، التنانتو.

-        چه شده که این وقت شب بیداری و این جا پرسه می زنی؟

-        هیچ، فقط کمی دلم گرفته است.

-        چه جالب.

-        که دلم گرفته؟

-        نه، آخر من هم دلم گرفته.

-        همه دلشان گرفته، آخر ماهی های این دریای کهن خورشید را خیلی دوست دارند و چند وقتی ست که دیگر نمی توانند بروند بالاتر تا بلکه نوری بر بدنشان بتابد.

فیدانتو کمی فکر کرد و می گفت: «راستی چرا دیگر نمی توانیم بالا برویم؟»

-        ما ماهی های دریای قدیم و شور نمی توانیم آب های شیرین را تحمل کنیم و چند روزی است که جریان دریایی بزرگی از آب های شیرین غربی در سطح دریا ایجاد شده و ما را از نور خورشید دور کرده، هر چند هنوز هم می توان به نور خورشید رسید اما باید راه های طولانی و سختی را بپیماییم و به جایی برویم که هیچ اثری از این جریان ها در آن جا نباشد.

فیدانتو اندکی باله هایش را تکان داد تا خستگی اش در رود و بعد گفت:

«چرا جریان های شیرین را باور نمی کنیم؟ آب شیرین که بهتر است.»

-        آن جریان ها هر چند شیرین است کاش قدری آرام بود تا می شد رقص خورشید را هم لحظه ای با تامل بر روی امواج لرزان آن نگاه کرد، آری این سرعت تند زندگی در بستر دریا قدرت تعقل را از ما می گیرد و اگر در دامش اسیر شویم فقط به این می اندیشیم که مبادا از این سرعت غافل بمانیم ولی اگر کمی فکر کنیم می بینیم که این آب ما را به قطب می برد همان جایی که گرمای خورشیدی که دوستش داریم با اکراه بر بدن های خسته مان می افتد.

-        بالاخره کی این جریان از بین می رود تا ما بتوانیم راحت به سطح دریا برویم؟

-        وقتی که خورشید اولین روز بهاری بر سر دریای شور بتابد.

-        مگر این روز چه ویژگی ای دارد که خورشیدش می تواند این جریان را بین ببرد؟ چرا خورشید روزهای دیگر نمی تواند این کار را بکند؟

-        خورشید این روز با روزهای دیگر فرق چندانی ندارد، این ماییم که در این روز فرق می کنیم و با جش های خود پیمان خود را با خورشید محکم تر می کنیم و ایمان به او به عظمی راسخ برای از بین بردن این جریان بدل می شود.

فدانتو پرسید:

 

-        کی این خورشید طلوع می کند؟

 

-        مدتی نمانده تنها چند ساعت...

 

حالا تنها چند دقیقه مانده بود تا آن خورشید زیبا طلوع کند، همه ی ماهی ها هر چند که در آن اعماق هیچ نمی دیدند از شادی بی حدی آکنده بودند در همین حین یکی از ماهی های جوان شروع به خواندن سرود اونیو[3] که نشانه ی وحدت بود کرد، آری؛ در کمتر از یک دقیقه تمام ماهی ها این سرود را زمزمه می کردند.

و حالا...

اولین تلالوهای آن خورشید نجات بخش شروع به تابیدن کرد و حالا این ماهیان بودند که با عشق و سرور راه بالا رفتن را در پیش گرفتند، سخت بود اما ماهی ها با باله های کوچکشان جریانی درست کردند که در یک آن بر خلاف جریان غربی آب حرکت کرد و تمام آن جریان را به خاطره ای محو از روزگاری تلخ بدل کرد و بر صفحه ی تاریخ این دریا کوباند.

  



[1] - در زبان اسپرانو به معنی امیدوار

[2] - در زبان اسپرانو به معنی صبور

[3] - در زبان اسپرانتو به معنی وحدت