تبلیغات
نون و القلم ( اولین وبلاگ ادبی دانش آموزی ) - داستان کوتاه - فربد مرتضوی
سه شنبه 4 اردیبهشت 1386

داستان کوتاه - فربد مرتضوی

   نوشته شده توسط: رسولی    نوع مطلب :دبیرستان مفید۱ ،

اعتماد 

به نام خدا

     

قطار همچون ماری  بر سینه ی صحرا،روی ریل می لغزید و پیش می رفت. من، تنها توی کوپه ام نشسته و به زمین های بایر بیرون چشم دوخته بودم. تکان های مداوم و صدای یکنواخت قطار، اعصابم را خرد کرده بود.از صبح، سعی می کردم تا  با خواندن روزنامه و یا کتاب، سرم را گرم کنم ولی فایده ای نداشت. کتاب هایم تکراری و روزنامه خواندن برایم کسل کننده بود. من همیشه هیجان را دوست داشته و می دارم و هیچ وقت از گوشه نشینی و سکوت، راضی نبوده ام. حتی شغلم هم ایجاب می کرد که همیشه در سفر، تحرک و هیجان باشم. ولی این سفر با سفرهای دیگر خیلی فرق داشت. همیشه در طول مسافرت با کسی آشنا می شدم و اوقات خود را با صحبت و یا بازی با او می گذراندم. ولی اینبار...تقریباً یک روز بود که غیر از چشم دوختن به منظره های خشک و بی آب و رنگ بیابان، کار دیگری نکرده بودم. دیگر واقعاً داشتم دیوانه می شدم. از روی صندلی بلند شدم و ساکم را از روی تخت بالای سرم پایین آوردم. زیپش را باز کردم. امیدوار بودم تا چیز جالبی پیدا کنم. شاید شطرنج ویا شاید هم چیزی دیگر. من اصولاً سبک سفر می کردم. تجربه به من ثابت کرده بود که مسافرت با بار کم و سبک ، خیلی راحتتر و کم دردسر تر از مسافرت با بار سنگین است. بار کم هم حجم کمتری می گیرد و هم جمع کردنش راحتتر است. نگاهی به داخل ساکم انداختم ، ولی آن جا هم فقط یک رادیوی جیبی بود با یک باتری خالی. آهی حاکی از نارضایتی کشیدم سپس ساکم را بستم و سر جای اولش قرار دادم. مدتی ایستاده به محیط بیرون چشم دوختم.   تاریکی ، آرام  آرام  سپیدی دامان آسمان را می شست و در خود حل می کرد. ستارگان ، کم کم در پهنه ی سرخ و سیاه غروب ، پدیدار می گشتند و درختچه ها و خارهای صحرایی به آهستگی خود را پشت پوشش شب پنهان می کردند. مدتی به این منظره دلپذیر نگریستم ،سپس پرده ی  روی پنجره را کشیده و خود را روی صندلی انداختم. اتاق در تاریکی غرق می شد. با وجود اینکه تنها چند دقیقه از آغاز شب می گذشت، ولی من به قدری کسل و خسته بودم و به قدری حوصله ام سر رفته بود که به زودی به خوابی عمیق فرو رفتم. چند ساعت خوابیدم. وقتی بیدار شدم، کاملاً سرحال بودم. نگاهی به اطرافم انداختم. هنوز شب بود و همه جا تاریک. چراغ کوپه را روشن کردم. ساعت دو نیمه شب بود! مدتی نشستم. گرسنه بودم. پس چراغ را خاموش کردم و از کوپه بیرون آمدم. وضعیت قطار دلچسب نبود. سرتا سر راهروی باریک قطار با فرشی کهنه و رنگ و رو رفته پوشیده شده بود. فرش به قدری خاکی و فرسوده بود که به سختی می شد قرمز بودن آن را تشخیص داد. پرده ها هم همین طور، آن ها هم قرمز بودند ولی آن قدر ساییده و نخنما شده بودند که به نظر زرد رنگ می آمدند.  به طرف رستوران قطار به راه افتادم. راهرو ها خلوت و خاموش بودند. صدای خسته کننده ی قطار و بادی که از دریچه ی کوچک بالای پنجره ها می وزید ، سکوت راهرو ها را می شکست. فاصله خیلی طولانی نبود. به زودی وارد رستوران شدم. سالن غذاخوری قطار هم نیمه تاریک بود. تنها دو یا سه لوستر قدیمی و سنگین ، فضای داخل را روشن می کرد. روی میز ها هیچ چیز دیده نمی شد. نه نمک، نه فلفل، نه گلدانی که معمولا در رستوران ها روی میز ها می گذارند، هیچ چیز.... هیچ چیز دیده نمی شد. تنها سفره ای کوچک و نایلونی کثیف روی آن انداخته بودند. همین و بس. پشت میزی به انتظار نشستم. چند متر آنطرفتر، چشمم به مردی افتاد. همان طور که پشت میزی نشسته و پلک هایش را روی هم گذاشته بود، به آرامی سیگار دود می کرد.  به نطر می رسید  که  در  سکوت  به  چیزی  می اندیشید .  غرق  در  اندیشه  بود.

به چهره اش می آمد که سی و یکی دو سال داشته باشد. شکل ظاهری بدی نداشت. موهای چربش که به عقب خوابانیده بود، حتی در آن تاریک روشنی هم برق می زد. بینی متوسط و لبانی باریک داشت. از کت شلوار مشکی اش که راه راه های باریک سفید آن، به سختی دیده می شد و همچنین کراوات قرمز و پیراهن زرد روشنش ، معلوم بود که اهل انگلیس است. در همین هنگام گارسونی خواب آلود، با موهایی نامرتب و روپوشی سفید، همان طور که خمیازه می کشید، نزدیک من شد و به آرامی گفت: چی میل دارین قربان

گفتم: مرغ

- قربان مرغمان تمام شده است. می خواهید برایتان استیک بیاورم؟

- باشد ، هر جور صلاح می دانی.

گارسون همان طور که به آرامی غر میزد، از میز من دور شد. از جایم بلند شده و نزدیک مرد رفتم: ببخشید آقا، می توانم روی این صندلی بنشینم؟

مرد که به هیچ وجه حواسش به اطراف نبود، اندکی جا خورد. کمی روی صندلی جابه جا شد و  با لبخندی ساختگی گفت: خواهش می کنم......بفرمایین.... بنشینید.

من هم با لبخند از او تشکر کردم و روی صندلی نشستم. کمی گذشت. من همان طور که از پنجره به تاریکی قیرگون بیرون می نگریستم، گفتم: عجب روز کسل کننده ای بود. همان بهتر که تمام شد. مرد جوابداد: بله روز کسل کننده ای بود. احساس کردم  مرد  با  اضطراب  و ترس سخن می گوید و نمی خواهد صحبت کند. چون خیلی با عجله حرف می زد. بی توجه به این موضوع سوال کردم: شما به تنهایی مسافرت می کنید؟

- بله، تنها هستم.

- چه جالب، اتفاقاً من هم در این قطار کسی را ندارم.

مرد قدری آرامتر شد، گویا چیزی هراسش را از بین برد. گفت : ببخشید که این طور صحبت می کردم. آخر شما مرا سخت ترساندید. سپس لبخند زد و همان طور که دستش را به طرفم دراز می کرد، ادامه داد: اسم من آلبرتو است.

با تعجب از تغییر ناگهانی رفتارش، با او دست دادم و همان طور که سعی می کردم تعجبم، نظرش را جلب نکند، گفتم: آلبرتو؟ این اسم که ایتالیایی است.

- آه، لابد قیافه ام.....

- بله. تیپ و ظاهر شما کاملا شبیه انگلیسی هاست ولی اسمتان....

- بله ، درست است. من خود در انگلستان به دنیا آمده ام . پدرم هم انگلیسی است، ولی چون مادرم اهل ایتالیاست و از قضا اسم آلبرتو را خیلی دوست می داشته است، اسم من را آلبرتو گذاشتند.

- بله کاملاً متوجه شدم.

در این هنگام گارسون سر رسید و غذای من را جلویم گذاشت. آلبرتو هم برای این که من به تنهایی غذا نخورده باشم، قهوه ای سفارش داد.ما ساعتی مشغول بحث و گفتگو شدیم. من از این که هم صحبتی داشتم ، خیلی خوشحال بودم. بعد از خوردن غذا و قهوه مان، من که به تازگی دوستی پیدا کرده بودم و نمی خواستم از دستش بدهم، به آلبرتو اصرار کردم که امشب و فردا را به کوپه ی من بیاید تا نه من تنها باشم و نه او. عاقبت او پیشنهاد من را قبول کرد  و با ساک نسبتاً بزرگش به کوپه ی من آمد. وقتی به کوپه رسیدیم ساعت چهار صبح بود. آلبرتو از خستگی روی صندلی اش افتاد و به خوابی عمیق فرو رفت ولی من هرچه کردم ، خوابم نبرد. روی صندلی لمیده بودم و پلک هایم را روی هم می فشردم تا بلکه خوابم ببرد. ناگهان صدایی شنیدم. انگار کسی به آهستگی در کوپه را می کوبید. با خود گفتم این قطار هم چقدر تکان های وحشتناکی دارد. بی اعتنا چشمانم را بستم. ولی دوباره صدا در گوشم پیچید. این بار صدای دیگری هم همراهش بود، مثل صدای به هم خوردن دو تکه فلز. مثل صدای انداختن کلید در قفل بود. با احتیاط و به آرامی از جا برخاستم. و نزدیک در رفتم.  صدا  از  پشت  آن می آمد.این بار واضح تر بود. دو زانو روی زمین نشستم. قطرات سرد عرق از سر و رویم جاری می گشت، توی چشمانم می ریخت و آن ها را می سوزاند. به سختی ترسیده بودم. قلبم مانند مرغی سرگردان ، خود را به قفس بدنم می کوبید. دستم را به آرامی روی در گذاشتم. به راستی که در تکان می خورد! عرقم را خشک کردم و به آرامی و از لای پرده نگاهی به راهرو انداختم. از پشت شیشه های مات ، دو سایه را دیدم که با درب کوپه ی ما ورمی رفتند وآن را دستکاری می کردند! بدنم به لرزه افتاد. از جایم بلند شدم و به آرامی نزدیک آلبرتو رفتم و در حالی که آهسته صدایش می زدم، به شدت تکانش دادم: آلبرتو....آلبرتو پاشو..... جونمون در خطره.....آلبرتو.

آلبرتو از خواب برخاست و همان طور که خمیازه می کشید، چشمانش را مالید: چه شده؟

دستم را روی دهانش گذاشتم: هیس.... آرامتر..... زود باش باید کاری کنیم......دو نفر قصد ورود به کوپه ی ما را دارند.....

در همین موقع، در باز شد و دو نفر به سرعت داخل اتاق آمدند. من که انتظار این صحنه را داشتم با چابکی روی یکی از آنها شیرجه زدم. دو نفری وسط کوپه غلتیدیم. مرد دیگر هم از خواب آلودگی آلبرتو استفاده کرد. ساک او را برداشت و ترمز اضطراری را کشید . صدای گوشخراش و وحشتناکی برخاست و سرعت قطار کم شد. مرد به سرعت از کوپه خارج شد اما هنوز وارد راهرو نشده بود که آلبرتو به خود آمد و پای او را گرفت.  مرد با صورت به  زمین خورد و ساک به گوشه ای از راهرو پرتاب شد. مردی که با من نبرد می کرد، دستش را داخل جیب بارانی بلندش برد و چیزی بیرون آورد که من در همان نور کم متوجه درخشندگی آن شدم. به سرعت دست مرد را گرفته و پیچاندم. مرد فریادی کشید و با دست دیگرش که آزاد بود، مشتی به صورت من زد. درد در تمام صورتم دوید. لبم شکاف خورد و از روی سینه ی مرد به کناری افتادم. مرد غلتی زد ، وارد راهرو شد، ساک را برداشت و بدون توجه به دوستش، از قطار که اینک ایستاده بود بیرون پرید. من به سرعت از جا برخاسته و وسط راهرو پریدم. چیزی به من می گفت که آن ساک ، کلید حل تمام معماهاست و باید آن را پس بگیرم. با دست، جمعیت هراسانی را که به خاطر ترمز خطر و فریاد مرد از کوپه هایشان بیرون ریخته و حیران به دعوا نگاه می کردند را شکافتم و از قطار بیرون پریدم. سایه ی مرد در تاریکی و روشنی صبح به خوبی پیدا بود. میدوید و دور می شد. به سرعت دنبالش دویدم. هر لحظه به مرد نزدیکتر می شدم تا این که دقیقاً پشت سرش رسیدم. مرد دستش را بالا آورد. اینبار به خوبی توانستم لوله ی اسلحه را در میان انگشتان مرد تشخیص دهم. دیگر معطلی جایز نبود. روی مرد شیرجه زدم. مرد قبل از آنکه بتواند شلیک کند ، با صورت روی زمین افتاد و هفت تیرش چند متر آنطرفتر پرتاب شد. من همانطور که روی کمر مرد افتاده بودم، زانویم را وسط کمر و زیر دو کتف مرد گذاشتم، بازوهایش را از پشت گرفتم و در همان حال کشیدم. مرد مه دید اگر یک ذره دیرتر بجنبد، قطعاً کمرش خواهد شکست، با قدرتی غیر قابل تصور و عجیب بازوانش را از میان انگشتان من خارج کرد و در همان حال غلتی زد. من به سختی و با کمر به زمین خوردم. مرد با چالاکی بسیار از جایش برخاست و لگدی حوالی   چانه ی من کرد. ولی خوشبختانه من به سرعت جا خالی دادم و با چابکی از جا برخاستم. حالا ما رو بروی هم بودیم.مرد مشتش را به طرف صورت من پرتاب کرد. من سرم را پایین آوردم و در همان حال با سر به شکم مرد کوبیدم. مرد تعادلش را از دست داد و به پشت روی زمین افتاد. من هم از فرصت استفاده کرده، به سرعت به طرف کلت که روی زمین افتاده بود، شیرجه زدم. دستم به آن رسید. ولی وقتی برگشتم تا شلیک کنم، ناگهان مرد لگدی به دستم زد که اسلحه را چند متر آنطرف تر پرتاب کرد. مرد سپس مشتی به گونه ام زد و وقتی روی زمین افتادم، نزدیکم آمد، روی سینه ام نشست، با دستان قدرتمندش گلویم را به سختی فشرد و همان طور که دندان هایش را به هم کلید کرده بود با غیظ گفت: خفه ات می کنم جوجه فسقلی. راه تنفس من هر لحظه تنگتر می شد و صورتم به سیاهی می گرائید. من هر چه تلاش       می کردم نمی توانستم خودم را از دست او نجات دهم. کم کم داشتم خفه می شدم که ناگهان صدای آژیر اتومبیل های پلیس در دشت طنین انداخت.....

***

آلبرتو و دو مرد دیگر به اتهام دست داشتن در قاچاق اعضای بدن دستگیر شدند و پس از تحقیقات گسترده و اعترافات سه مرد ، معلوم گردید که آلبرتو که در باند همان دو مرد کار می کرده است، در آنروز می بایست اعضای بدن را که درون ساک بزرگش جاسازی کرده بود، از طریق قطاری دیگر و به کمک عوامل نفوذی باند در قطار، ( که رئیس قطار و بازرسان قطار هم با گرفتن رشوه حاضر به همکاری با آنان بودند) در مرز ایتالیا به آن دو مرد برساند. ولی آلبرتو طمع کرده و به طور پنهانی با باندهای دیگر وارد معامله شده و با گرفتن پولی هنگفت ، قصد فروش اعضای بدن به آن باند را داشته است. البته خوشبختانه با پی گیری پلیس، روسای دو باند دستگیر شده و حال در مجازات به سر می برند. من هم خوشبختانه آنروز به کمک نیروهای پلیس نجات یافتم و بعد از دو یا سه روز بستری در بیمارستان، از آنجا مرخص شدم. ولی سه چیز را یاد گرفتم؛ یکی این که به هر کسی اعتماد نکنم، دیگری این که به دنبال هیجان نباشم و آخری این که همانطور که در اول داستان گفتم، همیشه باید سبک سفر کرد و همیشه ساک سبک  خیلی بهتر از ساک سنگین ( مثل ساک آلبرتو) است!!!