تبلیغات
نون و القلم ( اولین وبلاگ ادبی دانش آموزی ) - داستان کوتاه - محمد حسن جمشیدی مقدم
پنجشنبه 3 اسفند 1385

داستان کوتاه - محمد حسن جمشیدی مقدم

   نوشته شده توسط: رسولی    نوع مطلب :دبیرستان مفید۱ ،

.: سکوت

.: سکوت

 

خیابانهای غرق در جمعیت را از نظر گذراند. همه پر امید و پر جنب و جوش از این سو به آن سو    می رفتند. اما او دیگر هیچ دلیلی برای زندگی نداشت. برای اولین باربود که ترس را با این شفافیت حس    می کرد. گویی مرگ او را فرا می خواند. باد موهای طلایی اش را تکان می داد. دستانش را باز کرد.  اراده، تصمیم و... هم آغوش باد شد. چه حس جذابی بود. معلق میان زندگی و مرگ...

تنها چند ثانیه طول کشید، و بعد ضربه ای نسبتاً سخت. ولی تمام شد. از کالبدش بیرون آمد.    صحنه ای چندش آور بود. خودش را غرق در خون می دید. مردم جمع شده بودند و ... آری همه چیز تمام شده بود.

هنوز محو جسم آرام خود بود که ناگهان، همه جا سیاه شد. به اطراف خیره شده بود. هنوز چند لحظه هم نگذشته بود که پشیمانی به سراغش آمده بود. با خودش کلنجار می رفت و این سو و آن سو را از نظر می گذراند. نور سرخی چشمانش را خیره تر کرد. هیبتی هولناک به سویش می آمد. او را کشید و برد.

جز خشم هیچ نبود . فریاد هایی سهمگین از هر سو بر می خواست. شعله های آتش بی رحمانه زبانه می کشید. او خشم و غضب خداوند را به جان خریده بود. ننگ بر تو ای فرزند آدم...

در آن دوردست ها ... جز سرسبزی و زیبایی هیچ پیدا نبود. اندکی چرخید. عده ای را دید که به آن سو می روند. فریاد زد : مرا هم ببرید! اما ...اما انگار کسی صدایش را نمی شنید یا شاید هم از او روی گردان بودند. خیره تر شد. آری او دخترش بود. زار زار می گریست. پدر ... چرا؟

 

-         دختر بیچاره فریاد زد: خدایا او را ببخش!

-         پاسخ آمد: او از دسته ی نااهلان است. او جایی برای بخشش باقی نگذارده.

 

جوانی آمد. به قدری زیبا بود که مرد از دیدنش عاجز بود. دست دخترش را گرفت. او را برد. به سوی همان زیبایی ها...

دیگر تنها بود. تنهای تنها. آن دوردست ها کم کم خود را پشت شعله های آتش پنهان می کرد. هوا رنگ خون بود و گرما، طاقت فرسا. همه چیز بوی انتقام می داد. حرکت اشک را روی گونه هایش حس می کرد.                نمی دانست چه چیز در انتظارش است. بازهم خیره شد. ماموری به سویش آمد. هیبتش سخت هولناک بود. طنابی بر گردن مرد آویخت. او را  به دنبال خودش بر روی شن های داغ کشید. کشید و رفت. رفت و مرد فریاد برآورد. فریاد بر آورد و ضجه زد. ولی او هنوز به راهش ادامه می داد.

هوا خنک تر شد. انگار در بهشت قدم گذارده بود. مرد نگاه عجیبی در وی انداخت. اورا به داخل باغی که روبرویشان بود برد.

درختانی سوخته... چشمه های خشک شده... خادمانی مرده! ... بوی تعفن همه جا را فرا گرفته بود. مرد او را تکانی داد. انگار با همان حرکت، کیلومتر ها به جلو رفتند. قصری سوخته در پیش رویش بود. زار زار می گریست. او چه کرده بود؟

مامور با حرکتی او را متوجه گوشه ای از باغ کرد. آری همسرش  نشسته بود و مروارید اشک بر گونه هایش جاری. موهایش پریشان و آشفته حال، بر خود می لرزید. مرد حسرت را حس می کرد. گویی آن قطرات بر قلبش چنگ می زد.

مات و مبهوت خیره شده بود. وای ... وای بر من. چه کرده ام. حاصل عمرم، به لحظه بر باد رفته. غم در چهره اش موج می زد. مجددا ًمرد او را کشید. همچون اسیری در بند. برد و برد ...

انگار سالها در راه بودند و او هیچ نفهمیده بود. تنها هنگامی آگاه شد که خود را در بیابانی بی آب و علف یافت. ترس وجودش را فرا گرفت. بر خود می لرزید. فریاد برآورد. ولی... ولی انگار خودش هم صدای خود را نمی شنید.

باد گرم همچون طوفانی از آتش به صورتش می خورد. این سو و آن سو را نگاه کرد. تا کرانه های افق هیچ پیدا نبود. حتی دیگر آن مامور ...

سرگردان بود و بی هدف این طرف و آن طرف می رفت. پاهایش دیگر توانایی نداشت. به زمین افتاد. درخشش پر فروغ خورشید آزارش می داد.  تشنه بود و بی امان نفس می زد.

 مدتی نگذشته بود که پلک هایش آرام آرام به روی هم رفتند...

عمر می گذشت. مانند حرکت ابرها. حتی ثانیه ای هم درنگ نداشت. لحظه به لحظه ی عمرش را می دید. خدایا این حاصل عمر من است؟ آن قدر خود را اسیر و آلوده می دید که حتی نمی توانست خویش را تحمل کند.

 صدای فریادی او را بیدار کرد. بوی ضجه می آمد. آسمان خون شد.  سیاهی سایه افکند.

آتش و ضجه و خون را به وضوح دید.

تکرار شد. عذاب و فقط عذاب...

او غرق شد. و همه چیز تمام!!

 

 

نوشته : محمد حسن جمشیدی مقدم

ایده : امین عربشاهی

دبیرستان مفید 1