تبلیغات
نون و القلم ( اولین وبلاگ ادبی دانش آموزی ) - داستان مینیمال - فربد مرتضوی
دوشنبه 5 تیر 1385

داستان مینیمال - فربد مرتضوی

   نوشته شده توسط: رسولی    نوع مطلب :دبیرستان مفید۱ ،

جند قطره مینیمال!

چند قطره مینیمال!

 

  الکل

بوی تند الکل مشام را آزار می داد. سرش را روی میز گذاشت و چشمان خمارو بی حالش را به شیشه ی نیمه پُر روی میز دوخت. موهایش به هم ریخته و دکمه های پیراهنش تا روی شکم باز بود. ناگهان صدایی او را به خود آورد: من آماده ام. مرد به سختی برخاست و همانطور که به طرف سرنگ می رفت، در دل به بیمارستان و شب کاری لعنت می فرستاد.

 

   تیغ

با نفرت تمام، تیغ را روی گردنش کشید. ناله ی دردناکی در اتاق طنین انداخت و زمین خیس خیس شد. مرد با عصبانیت گفت: ضربه بزن، با ضربه سرش را جدا کن. زن با ناراحتی گفت: نمی توانم. مرد تیغ وشیشه را از او گرفت. با نهایت خشونت ضربه ای زد و به تندی گفت: این هم از این. حالا اگر ممکن است محتویاتش را با پنی سیلین مخلوط کن و کار بیمارت را راه بینداز!  

 

  پلیس

زانتیا،بکش کنار.خودروی زانتیا برو کنار، راه رو باز کن. زانتیا کناررفت و وانت قراضه ای که بار هندوانه داشت،از کنارش عبور کرد!