تبلیغات
نون و القلم ( اولین وبلاگ ادبی دانش آموزی ) - شعر - علیرضا قزوه
دوشنبه 1 خرداد 1385

شعر - علیرضا قزوه

   نوشته شده توسط: رسولی    نوع مطلب :آثاری از بزرگان ادب ،

تركیب بند
با كاروان نیزه

تركیب بند
با كاروان نیزه

علی‌رضا قزوه

بند اول

می‌آیم از رهی كه خطرها در او گم است
از هفت منزلی كه سفرها در او گم است

از لا به لای آتش و خون جمع كرده‌ام
اوراق مقتلی كه خبرها در او گم است

دردی كشیده‌ام كه دلم داغ‌دار اوست
داغی چشیده‌ام كه جگرها در او گم است

با تشنگان چشمه احلی من العسل
نوشم ز شربتی كه شكرها در او گم است

این سرخی غروب كه هم‌رنگ آتش است
توفان كربلاست كه سرها در او گم است

یاقوت و دُر‏‎‎‎ صیرفیان را رها كنید
اشك است جوهری كه گهرها در او گم است

هفتاد و دو ستاره غریبانه سوختند
این است آن شبی كه سحرها در او گم است

هفتاد و دو ستاره غریبانه سوختند
این است آن شبی كه سحرها در او گم است

باران نیزه بود و سر شه‌سوارها
جز تشنگی نكرد علاج خمارها

بند دوم
جوشید خونم از دل و شد دیده باز، تر
نشنید كس مصیبت از این جان‌گدازتر

صبحی دمید از شب عاصی سیاه‌تر
وز پی شبی ز روز قیامت درازتر

بر نیزه‌ها تلاوت خورشید، دیدنی‌ست
قرآن كسی شنیده از این دل‌نوازتر؟

قرآن منم چه غم كه شود نیزه، رحل من
امشب مرا در اوج ببین سرفرازتر

عشق توام كشاند بدین جا، نه كوفیان
من بی‌نیازم از همه، تو بی‌نیازتر

قنداق اصغر است مرا تیر آخرین
در عاشقی نبوده ز من پاك‌بازتر

با كاروان نیزه شبی را سحر كنید
باران شوید و با همه تن گریه سر كنید


بند سوم
فرصت دهید گریه كند بی‌صدا، فرات
با تشنگان بگوید از آن ماجرا، فرات

گیرم فرات بگذرد از خاك كربلا
باور مكن كه بگذرد از كربلا، فرات

با چشم اهل راز نگاهی اگر كنید
در بر گرفته مویه‌كنان مشك را فرات

چشم فرات در ره او اشك بود و اشك
زان گونه اشك‌ها كه مرا هست با فرات

حالی به داغ تازه‌ی خود گریه می‌كنی
تا می‌رسی به مرقد عباس، یا فرات

از بس كه تیر بود و سنان بود و نیزه بود
هفتاد حجله بسته شد از خیمه تا فرات

از طفل آب، خجلت بسیار می‌كشم
آن یوسفم كه ناز خریدار می‌كشم

بند چهارم
بعد از شما به سایه‌ی ما تیر می‌زدند
زخم زبان به بغض گلوگیر می‌زدند

پیشانی تمامی‌شان داغ سجده داشت
آنان كه خیمه‌گاه مرا تیر می‌زدند

این مردمان غریبه نبودند، ای پدر
دیروز در ركاب تو شمشیر می‌زدند

غوغای فتنه بود كه با تیغ آبدار
آتش به جان كودك بی‌شیر می‌زدند

ماندند در بطالت اعمال حج‌شان
محرم نگشته تیغ به تقصیر می‌زدند

در پنج نوبتی كه هبا شد نمازشان
بر عشق، چار مرتبه تكبیر می‌زدند

هم روز و شب به گرد تو بودند سینه‌زن
هم ماه و سال، بعد تو زنجیر می‌زدند

از حلق‌های تشنه، صدای اذان رسید
در آن غروب، تا كه سرت بر سنان رسید

بند پنجم
كو خیزران كه قافیه‌اش با دهان كنند
آن شاعران كه وصف گل ارغوان كنند

از من به كاتبان كتاب خدا بگو
تا مشق گریه را به نی خیزران كنند

بگذار بی‌شمار بمیرم به پای یار
در هر قدم دوباره مرا نیمه جان كنند

پیداست منظری كه در آن روز انتقام
سرهای شمر و حرمله را بر سنان كنند

یارب، سپاه نیزه، همه دستشان تهی‌ست
بی‌توشه‌اند و همرهی كاروان كنند

با مهر من، غریب نمانند روز مرگ
آنان كه خاك مهر مرا حرز جان كنند

با پای سر، ‌تمامی شب،‌ راه آمدم
تنهایی‌ام نبود، كه با ماه آمدم

بند ششم
ای زلف خون فشان توام لیله‌البرات
وقت نماز شب شده، حی علی‌الصلات

از منظر بلند، ببین صف كشیده‌اند
پشت سرت تمامی ذرات كائنات

خود، جاری وضوست، ولی در نماز عشق
از مشك‌های تشنه وضو می‌كند، فرات

طوفان خون وزیده، سر كیست در تنور؟
خاك تو نوح حادثه را می‌دهد نجات!

بین دو نهر، خضر شهادت به جست‌وجوست
تا آب نوشد از لبت، ای چشمه‌ی حیات

ما را حیات لم یزلی، جز رخ تو نیست
ما بی تو چشم بسته و ماتیم و در ممات

عشقت نشاند، باز به دریای خون، مرا
وقت است تیغت آورد از خود، برون، مرا

بند هفتم
از دست رفته دین شما، دین بیاورید!
خیزید، مرهم از پی تسكین بیاورید!

دست خداست، این كه شكستید بیعتش
دستی خدای گونه‌تر از این بیاورید!

وقت غروب آمده، سرهای تشنه را
از نیزه‌های بر شده، پایین بیاورید

امشب برای خاطر طفل سه ساله‌ام
یك سینه ریز، خوشه‌ی پروین بیاورید!

گودال، تیغ كند، سنان‌های بی‌شمار
یك ریگ‌زار، سفره‌ی چرمین بیاورید!

سرها ورق ورق، همه قرآن سرمدی‌ست!
فالی زنید و سوره‌ی یاسین بیاورید!

خاتم سوی مدینه بگو بی‌نگین برند!
دست بریده، جانب ام‌البنین برند!

بند هشتم
خون می‌رود هنوز ز چشم تر شما
خرمن زده‌ست ماه، به گرد سر شما

آن زخم‌های شعله فشان، هفت اخترند
یا زخم‌های نعش علی اكبر شما؟

آن كهكشان شعله‌ور راه شیری است
یا روشنان خون علی اصغر شما؟

دیوان كوفه از پی تاراج آمدند
گم شد نگین آبی انگشتر شما

از مكه و مدینه، نشان داشت كربلا
گل داد(نور) و (واقعه) در حنجر شما

با زخم خویش، بوسه به محراب می‌زدید
زان پیش‌تر كه نیزه شود منبر شما

گاهی به غمزه، یاد ز اصحاب می‌كنی
بر نیزه،‌ شرح سوره‌ی احزاب می‌كنی

بند نهم
در مشك تشنه، جرعه‌ی آبی هنوز هست
اما به خیمه‌ها برسد با كدام دست؟

برخاست با تلاوت خون،‌ بانگ یا اخا
وقتی «كنار درك تو، كوه از كمر شكست»

تیری زدند و ساقی مستان ز دست رفت
سنگی زدند و كوزه‌ی لب تشنگان شكست!

<