تبلیغات
نون و القلم ( اولین وبلاگ ادبی دانش آموزی ) - داستان کوتاه - سید امیر حسینی
دوشنبه 6 تیر 1384

داستان کوتاه - سید امیر حسینی

   نوشته شده توسط: رسولی    نوع مطلب :دبیرستان مفید۱ ،

 مرد خیلی خسته بود و خوابش می آمد. پدر پیرش رفته بود بیرون و مرد در خانه تنها مانده بود. با خود عهد بسته بود که این آخرین کتابی است که

مرد نویسنده

مرد خیلی خسته بود و خوابش می آمد. پدر پیرش رفته بود بیرون و مرد در خانه تنها مانده بود. با خود عهد بسته بود که این آخرین کتابی است که می نویسد. مثل همیشه صفحه ای به آن اضافه کرد و رفت به طرف تختش بخوابد.

بعد از این که بیدار شد بر خلاف همیشه تصمیم گرفت به جای رفتن به اداره دو صفحه ی آخر کتاب را بنویسد. نشست پشت میز قدیمی و چوبی اش و شروع به نوشتن کرد. ساعت حدود هشت بود، مرد سرش را بالا آورد و نگاهی به ساعت پاندول دار کهنه انداخت ساعتها هست که به دنبال کلمه می گردد. کلمه ای به عنوان کلمه ی آخر بند آخر صفحه ی آخر، ناگهان احساس کرد دستی بر روی شانه هایش هست، فکر کرد که پدرش است، بدون این که برگردد گفت سلام، جواب سلام را نشنید دوباره با صدایی بلندتر گفت سلام پدر، جواب سلام را شنید اما صدا، صدای پدر نبود مرد به سرعت از روی صندلی برگشت و چشمانش خیره ماند یعنی حقیقت داشت، صدا گفت من عزرائیلم، آمده ام جانت را بگیریم، مرد همینطور خیره نگاه می کرد. عرق تمام صورتش را خیس کرده بود، اشک تو چشمانش حلقه بست و انتظار چنین لحظه ای را نداشت. با خود گفت: چرا اینقدر زود. اما عزائیل لبخندی زد و به او گفت آخرین خواسته ات را بگو. مرد می دانست خواهش و گریه و التماس سودی ندارد و فکر دیگری کرد. ناگهان چشمانش برقی زد و گفت حداقل به اندازه تمام کردن خط آخر صفحه ی آخر کتابم به من فرصت بده. عزائیل قبول کرد و مرد قول داد که هر وقت خط آخر کتاب را تمام کند دیگر خواسته ای نداشته باشد. مرد می دانست که نوشتن َآخرین کلمه ی آن کتاب مساوی است با وداعش با زندگی، مرد به طرف میزش رفت و روی صندلی نشست سرش را روی میز گذاشت و چشمانش را بست.

تصمیم خود را گرفته بود. برای همیشه نویسندگی را کنار گذاشته بود.

 

سیدامیر حسینی