تبلیغات
نون و القلم ( اولین وبلاگ ادبی دانش آموزی ) - شعر - محمد حسن جمشیدی مقدم
یکشنبه 10 اردیبهشت 1385

شعر - محمد حسن جمشیدی مقدم

   نوشته شده توسط: رسولی    نوع مطلب :دبیرستان مفید۱ ،

کلیشه

کلیشه

 

تکرار و تکرار و تکرار.

می آیند و می روند،

این روزهای پرغبار.

تاریکی پاییز،

قلبم،

جانم،

و همه ی وجودم را تیره کرده.

گویی پرده ای نامرئی،

روی احساس آمده.

 

روزهای مه گرفته،

ابر، باران،

غروب،

و باز تاریکی !

جانم به تنگ آمده،

و جنون به سراغم.

دیگر طاقت ندارم.

 

گوش کن.

جز سکوت هیچ نیست.

سکوتی که قلب را می فشارد وهمچنین تاریکی.

 

کم کم هوای بی روح پاییز،

به پایان می رسد.

زوزه ی باد هولناک،

و سوز آن برف،

در دلم هراس می افکند.

و هنوز تکرار می شود.

تکرار و تکرار و تکرار.

 

 

 

او هم رفت.

من مانده ام در کنج تنهایی،

سر سفره ی سبز هفت سین.

رخت را در هاله ای از تاریکی،

در سوی دیگر می بینم.

ولی جایت هنوز خالی است.

کتاب را می گشایم.

می خوانم و می خوانم و می خوانم.

روزها هنوز هم در گذر است و من در پی آنها.

گویی روز های ما به همین خواندنها سپری می شود.

خواندن و ورق زدن کتاب زندگی.

 

بهار هم رفت.

گرما هم می رود،

و باز آن تاریکی.

 

این یعنی تکرار کلیشه!