تبلیغات
نون و القلم ( اولین وبلاگ ادبی دانش آموزی ) - سعید حاج اسماعیلی
دوشنبه 21 فروردین 1385

سعید حاج اسماعیلی

   نوشته شده توسط: رسولی    نوع مطلب :دبیرستان فرهنگ(دکتر حداد) ،

تحقیقی درباره مهدی اخوان ثالث

اخوان ثالث

 

سلامت را نمی‌خواهند پاسخ گفت. سرها در گریبان است
كسی سر برنیارد كرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را.
نگه جز پیش پا را دید، نتواند ....

مهدی اخوان ثالث از شاعران خراسان است. در توس (مشهد) به سال 1307 تولد یافت. در همین شهر دورة ابتدائی و متوسط را (در هنرستان صنعتی مشهد9 بپایان رسانید و به تهران آمد. یك چند در اطراف تهران آموزشگار روستاهای ورامین بود.

سپس به تهران انتقال یافت. درگیر و دارهای سیاسی به زندان افتاد و پس از رهایی از زندان به كار خویش كه خدمت در وزارت فرهنگ بود، ادامه داد. مدتی با ماهنامه فرهنگ و اداره آن مجله همكاری داشت و سپس به اداره رادیو رفت.

در آنجا نگارش بعضی برنامه‌های ادبی و نیز نظرات بر بعضی از بنرامه‌های شعری به ع هدة او بود تا اینكه بار دیگر در سال 1345 به زندان رفت و پس از رهایی دیگر به كار دولتی نپرداخت.

اخوان «امید» از سال 1327 به نشر شعرهای خود پرداخت و در 1330 نخستین مجموعه شعر او با نام «ارغنون» در تهران انتشار یافت. پس از این مجموعه در سال 1334 مجموعه‌ای دیگر از آثار او با نام زمستان انتشار یافت (تهران، انتشارات زمان) و در سال 1335 مجموعه‌ای دیگر از آثار او با نام زمستان انتشار یافت. پس از این مجموعه در سال 1335 مجموعة «از این اوستا» از او انتشار یافت (تهران، انتشارات مروارید) و پس از این مجموعه، منظومه شكار (تهران، مروارید 1345) و مجموعة پاییز در زندان (تهران 1348) از او انتشار یافت و نیز دو مجموعه منتخب از شعرهای او با نام «عاشقانه‌ها و كبود» (تهران، جوانه 1348)‌و بهترین امید (تهران، 1348) منتشر شده است.

شعر او شعری است اجتماعی و آیینة حوادث زندگی مردم ایران با زبانی ویژه او كه از همة شاعران معاصر ممتاز است. امید علاوه بر شعر آزاد، به مجموعه قوالب شعر كلاسیك تمایل نشان داده و از هر كدام نمونه‌ای چند سروده است. از ا مید، علاوه بر شعر، مقالات بسیاری در زمینة شعر و شاعری، بخصوص نقد و تحلیل نیما،نیز انتشار یافت.

اخوان در سن 62 سالگی دار فانی را وداع گفت.

اشارات

* مهدی اخوان ثالث (م – امید) بین سالهای سی و پنج و چهل، دوشادوش تأثیر پذیری از نیما شعر خود را غرق در زبان شعر مكتب خراسانی كرد و كوشش پیگیر برای احیاء زبان شعر قرن چهارم و پنجم بعمل آورد.

* جز در برخی از عشرهای كوتاهش، روایت، زمینة تمام آثار خوان را نشان می‌دهد، گاهی بر این روایت، گفت و گو نیز افزوده می‌شود ولی شعر اخوان جز در بعضی از شعرهای كوتاهش موقعی در اوج واقعی است كه روایت، شكل سادة خود را از دست داده و تبدیل به تمثیل و یا اسطوره‌ای شده باشد ...

* مطالعه دقیق زبان اخوان نشان می‌أهد كه او سه منبع اساسی برای زبان خود داشته است. مكتب خراسانی، شعر ایرج و زبان نیما ...

یعنی با استفاده از نحوه تركیب سازی زبانی مكتب خراسانی و طریقة استفاده ایرج از زبان عامیانه، بسوی زبان شعری و حتی قالب نیمایی آمد ...

(طلا در مس – دكتر براهنی – جلد دوم)

* این را هم بگویم كه من كارهای بعضی از معاصرین را هم گاهی – در حد خودشان می‌پسند، حتی غزل و قصیده‌ها را یا حتی كارهای خیلی خیلی «نو» را از گویندگان نوجوان یا كهن پیر كم شهرت یا شهیر.

* من اگر هیچ كار دیگر نكنم به شعر سلیم و زنده و پیشرو امروز یك زبان سالم فارسی بومی و اسلوب بیان ایرانی، آزاد از قیود و دارای عناصر دقت و قوت با امكانات وسیع گذشته و حال، پیشنهاد كرده‌ام با تك و توكی نمونه‌ها در همه زبان و با همان بیان و با یك شیوة توجه به مسائل اجتماعی و انسانی.

* من از عشق مفهوم دیگری برای خود دارم. همین الان هم عشق مرا وادار به نوشتن كرده است. به همین لحظه.

*بله عزیزم، همین، استوار باش و پابرجای، فقط بیدار و هوشیار باش كه آ» موهبتهای اصل كاری را در این بازار دو نان و دغلان و فریبكاران، ضایع و فاسد نكنی، یعنی همان نفس حق، صداقت، و صمیمیت و نجابت والسلام نخستین و كوتاهترین جوابها اینست كه:

چون ذوق و پسند من چنین است چنانها گفته‌‌ایم كه پسندیده‌‌ام نه آنطور كه مرسوم و متداول است و عموم می‌گویند و می‌پسندند، همه گویند ولی گفته سعدی دگرست.

می‌توانیم اگر لازم باشد نه تنها از واژه‌ها و تعبیرات و اسلوبهای جاندار سالم امروزین بلكه از پاره‌ای لغات بی همتاز و توانای عامیانه و محلی – و اگر اقتضای حاجتی باشد و ایجاب ضرورتی – از راه آورده‌های نجیب فرنگان نیز مدد بگیریم.

* تربیتم چنین بود كه اهل تهران نباشم، پروای مهجور و مرسوم نداشته باشم و خود را مقید به این ندانم كه حال ا سحال بهجه و لقوة روانی و زبانی را رعایت كنم.

] مهدی اخوان ثالث [

* در زبان فارسی بسیاری از پیشینیان و معاصران از زمستان و جلوه‌های آن به صور گوناگون به اقتضای مقام سخن گفته‌اند.

برخی از این آثار وصفی است بسیار كوتاه از منظره زمستان و برف و گاه به شرح سخن می‌رود از سرما و افسردگی و سرسپیدی باغ و بوستان و پرواز زاغان، تغزلی زمستانه و مناسب و احیاناً گریز به مدح، بدیهی است كه در این میان توصیف برف بعنوان مظهر بارز زمستان جایی خاص دارد.

یونانیان قدیم كه چهار فصل را بهشكل چهار زن نمایش می‌دادند، زمستان را زنی تصویر می‌كرند سربرهنه در كنار درختانی بی برگ، و آنگاه كه چهار جانو را برای نشان دادن فصلها بر می گزیند زمستان به صورت یك سمندر نقش می‌شد، در هر حال در برابر اینهمه اشعار فارسی – كه بسیاری از آنها خوب و زیباست – آنچه م – امید سروده با همه آنها تفاوت دارد چه از نظر مایه و مضمون و چه از نظر صورت و طرز بیان، به عبارت دیگر از ا ین موضوع معروف و مأنوس تابلویی تازه نقش كرده و اثری بدیع و بی سابقه پرداخته است.

* این شعر زمستان كه تاریخ سرودن آن دی ماه 1334 است، ظاهراً نمودار برخورد شاعر است با فضای كشور پس از 28 مرداد 1332  آنچه او را می‌آزرده است: محیط تنگ و بسته و خاموش، نبودن آزادی قلم و بیان، نابودی آرمانها، تجربه‌های تلخ، پراكندگی یاران و همفكران، بی وفائیها و پیمان شكنیها و سرانجام كوشش هر كس برای گلیم خویش از موج بدر بردن و دیگران را به دست حواث سپردن. در این سردی و پژمردگی و تاریكی است كه شاعر زمستان اندیشه و پویندگی را احساس می‌كند، در این میان غم تنهایی و بیگانگی شاید بیش از هر چی زدر جان او چنگ انداخته است.

(دكتر غلامحسین یوفی – چشمة روشن)

* از جهت زبان فارسی، امروز یك شاعر چیره دست داریم و آن م – امید است از مؤخره او بر «از این اوستا» پیداست كه برای خود مستقلاً كوششی دارد در زبان و چه مایه‌ةا كه بازهم می‌تواند بیابد. زبان او زبان فارسی است سالم است كه با مقتضیات امروز و نیازهای روزگار ما در كوشش است و راه مشخصی را برای خود برگزیده است.

(زبان فارسی در شعر ا مروز ص 116 – علی حصوری)

دكتر رضا براهنی در جلد دوم «طلا در مس» آنجا كه در باره اخوان مطالبی را عنوان كرده است. ابتدا بشدت به او و عقایدش، در خصوص زبان فارسی حمله می‌:ند و در واقع، از شخص اخوان و اظهار نظرهای وی دل خوشی ندارد و پس از مقدمه‌ای نسبتاً مفصل، به نقد و بررسی شعر اخوان ذكر می‌كنیم:

«... من قصد ندارم با كوبیدن كج ا ندیشیهای اخوان، شعر اخوان را نیز كه خود شخصاً دوست دارم و به نظرم شعری است، عزیز و حتی گاهی سخت عظیم، كوبیده باشم. با وجود آنكه معتقد هستم بعضی از شعرهای اخوان واقعاً بد است؛ ولی باید اینجا بلافاصله بگویم كه بعضی از شعرهای اخوان، واقعاً زیباست، و هرگز نمی‌توان در شكوه و عظمت و زیبایی آنها تردید داشت؛ چرا كه: اخوان بالقوه و بالفعل، ذاتاً و كاملاً، شاعر است و از همه بالاتر اخوان، نفسی دارد، ذاتاً كه آنرا در روح كلام، می‌دمد و به همین كلامش، مشخص است و بدون شك سبك دارد ...»

اخوان، شم حسی خاصی دارد، كه در بسیاری از شاعران امروز از نظیر آن دیده نمی‌شود، دید او از اجتماع، سخت حسی و عاطفی است ... شعرش، شعر شكست است، شكستی اجتماعی چون اجتماع اخوان را كوبیده است و سخت كوبیده است.

... تبلور شفاف تجربة حسی در بارة حركتهای اجتماعی، مضمون و محتوای اصلی كار اخوان است.

... در واقع اخوان آفریننده واقعیتی خشن است، واقعیت خشنی كه اطراف ما را از هر سو گرفته است و قصد دارد ما را آنچنان شعله ور و مسخ كنند، كه دیگر چهره های یكدیگر را هرگز نتانیم، - بشناسیم! و اخوان، مظهر و مثال واقعی یك مسخ اجتماعی است.

دنیایی كه اخوان ترسیم می كند، نشانه‌هایی عظیم دارد؛ از آنچه ما می‌توانستیم باشیم و نشده‌ایم. او شكست را قبول نمی‌كند تا بدان برای همیشه گردن نهد. او آنرا می‌پذیرد تا شكست خود و مارا نشان دهد. او حتی به ساده‌ترین و خصوصی‌ترین مسائل زندگی، رنگی از وضع اجتماعی مصیبت بار معاصر را داده است..

اخوان، متعلق به طبقه‌ای است كه همیشه در طول تاریخ طولانی این سرزمین، پیوسته در اسارت و بردگی زیسته است و اخوان شعرش را برای این طبقه تبدیل به میعادگاه امید و نا امیدی، روز و شب و سپیدی و سیاهی كرده است.

شعر اخوان، مفسر این بغض گلوله شده در گلوست. این بغش، یك بغض فكری به معنای مطلق فكر نیست و بهمین دلیل شعر اخوان به معنای واقعی در سطح پائین‌تر شعر سیاسی و در سطح بالاتر فلسفی نیست. بلكه، شعر اجتماعی خاصی است كه فشار چكمه پولادین بیداد را بر سینة خود، حس می كند و موقعی كه شاعر در حال خرد شدن و در حال نابود شدن است، تبدیل به آخرین ناله های او علیه بیداد می گردد.

 

اخوان از زبان خودش

چنین گوید شكسته دل مردی خسته و هراسان، یكی از مردم توس خراسان، نا شادی ملول، از هست و نیست، سوشیانت، مهدی اخوان ثالث، بیمناك، نیم نومیدی به میم امید مشهور، چاووشی خوان قوافل حسرت و خشم نفرین و نفرت راوی قصه‌های ازیاد رفته و آرزوهای بر باد رفته. پدرم اسمش علی بود و از آن «عطار – طبیبان» بود و اصلیتش مهرج یزد بود، ام كوچك كرده و پروردة خراسان بود. او زنی داشت بنام مریم اهل خراسان،  و در 1307 شمسی، هیچ آقایی را كه من باشم در توس خراسان بهدامن روزگار افكند و این هیچ آقا همین طور بزرگ می‌شد تا روزی روزگاری كه دید دارد برای خودش دلی دلی آواز می‌خواند و اما چه آوازی! مسلمان نشنود كافر نبیند ...

 


نخستین گام در شاعری

یادم می‌آید در حدود، 27 سال پیش، قتی كه تازه جوانه‌های شعر در دلم پنهانی می‌شكفت و مرا بی آرام و بی تاب می‌كرد و می‌خواستم به وسیله ای به شیوه‌ای، آن هیجانات و خطور و فطره‌های درونی،‌رابیرون بریزم و بر ملا كنم و داشتم در گشه و كنار دفتر و دستكها و كتابها و حتی در و دیوار خانه مان نخستین نشانه‌های این بیماری – یعنی شاعری – را بروز می‌دادم و اندك اندك به گوش پدرم علی اخوان ثالث كه تربت پاكش غرق باد در انوار اهورایی ایزدان و امشاسپندان می رساندم در آن وقتها كه پدرم كم كم داشت بو می‌برد كه پسرش، پسر بزرگش مثل اینكه «یك باكش هیست» و البته مادرم قبلاً فهمیده بود، یعنی خودم بروز داده بودم كه بله،‌ مثلاً دارم شعر می گویم، در آن وقتها من قبلاً با یك هنر دیگر، با موسیقی، هم كم و بیش سر و سری داشتم خیلی بیتر از شعر و بیشتر هم – یعنی پنهانی برای خودم چندی بود كه تار میزدم و پیش استادی مشق و تمرین می كردم و كم و بیش در آن راه مثلاً پیشرفت كرده بودم تا آنجا كه دیگر كم كم ترانه‌های آن روزها را تا حدی كه بشود شنید از آب در می‌آید در می‌آوردم و به بعضی دستگاههای موسیقی ملی آشنا شده بود. و مضرابم قوت گرفته بود و دیگر امروز و فردا بود كه كارم با موسیقی از كنج پستو و اتاق خانه به سالن و تالارهای بیرون از خانه كشیده شود، چنانكه چند باری همچنین شده بود و پدرم هنوز خبر نداشت و به روی خود نمی‌آورد. وقتی كار من با تار موسیقی به اینجاها كشیده و پدرم یكی دوبار، روزی یا به قول سعدی: «شبی بر نوای پسر گوش كرد» در گوشش انگار زنگ خطری را به صدا در می‌آوردند یك روز عصر جمعه در خانه باغ مانندی كه در محلة سراب داشتیم، مرا صدا كرد و پیش خود نشاند و آرام آرام بطوری كه یك مرتبه توی ذوقم نخورد شروع كرد به نصیحت كه: پدرجان، تو جوانی و غافلی، نمی‌دانی، نمی‌فهمی، عاقبت كارها را نمی‌دانی و نمی بینی من خیرخواه و پدر دلسوز تو هستم و از این قبیل حرفها، نتیجه نصایح آن شادروان این بود كه موسیقی نكتب دارد و مملكت ما طوری است كه هركس در آن دنبال این هنر برود عاقبت خوشی ندارد، و چند نفر از استادن درجه اول موسیقی را هم مثل زد و زندگی پریشان و آشفته و روزگاری بی سر و سامان و عاقبت بداندیشان را برایم شرح داد و خلاصه گفت: من گذشته از آنكه پدر تو هستم و حق دارم به تو امر و نهی كنم اصلاً از راه دلسوزی هم راضی نیستم كه تو دنبال موسیقی بروی و عمر خودت را در این راه تلف كنی، می‌گفت من خودم از موسیقی لذت می‌برم و هوش از سرم می‌رود وقتی یك پنجه تار یا كمانچه پرسوز و شور می‌شنوم. ولی از لحاظ مصلحت زندگی راضی نیستم كه تو گرفتار این هنر نكبتی شوی. چند روز بعد هم در سایه سار كوچه پهلوی آن دكة‌ عطاری و دوافروشی و طبابت قدیمی كه داشت، پدرم مرا به تماشای مردی برد كه، مرد سیاه سوخته و بلند بالائی را نشانم داد كه عبایی نازك پاره پوره بردوش انداخته و در آن كوچه به خواهش پدرم، بر چهار پایه كوچكی نشسته بود، در كنارش یك استكان بزرگ چایی دبش و سیاه قهوه خانه نزدیك دكان و پاكتی و چوب سیگاری دود زده و كهنه دیده می‌شد و همچنین تار دسته صدفی كوچك و قشنگی كه از یر عبا بدر آورده بود و برای ما می‌نواخت، اسم این مرد خود سوختة پریشان فارابی بود. نوازندة دوره گردی كه گهگاه ا ینجا و آنجا به خواهش خواستارانی كه پشیزی چند، مزد پنجة شیرین كار او را می‌پرداختند تار می‌نواخت و آن روز عصر هم فارابی به خواهش پدرم برای من، - در سایه سار آن كوچه نشسته بود و تار می‌نواخت و كمك رهگذری چند نیز بهتماشا و شنیدن ایستاده بودندو محو پنجه افسون كار آن نوازنده دوره گرد مشهدی شده بودند. من نیز هوش باخته و مسحور، حیران آن حال و هوای بودم و می‌دیدم و می‌شنیدم كه آن روز عصر تنگ كه به شب پیوسته بود فارابی آن مرد ژولیده و پریشان و سوز را از پرده‌های آشنای ساز بیرون می‌خواند و چون «مشتی افسون در فضای شب رها می‌كرد» و یك دو ساعتی با فواصل اصل كوتاه – كه فارابی در آن فواصل احیاناً‌ روشن می‌كرد و دودی می‌گرفت یا از قوطی كوچك حلبی كه از جیب به در می‌آورد، حبه‌ای به دهان انداخت و جرعه‌ای چای بر روی آن نوشید. من غرق و حیران تماشا و سماع روحانی آن ساز و شیفته آن سر و سرود بودم و سرانجام پدرم از فارابی خواست كه از ماجرای زندگی خودش و پدرش برای من حرف بزند و او با صداقتی عجیب و دلسوزی رقت باری گفت: كه چگونه پدرش با ناكامی و بدبختی وصف ناپذیری در گوشة ویرانه‌ای، در یكی از محلات  جنوبی مشهد، در اوج سیه روزی و بیچارگی جان داده است و تنها میراثش برای پسرش كه همین فارابی باشد همین تا دسته صدفی كوچك بوده است و نیز این هنری كه به او آموخته. و می گفت: پدرم باز در روزگار بهتری به سر می‌برد هنرش آنقدر خریدار و دوستدار داشت كه او توانست در خانه‌ای اجاره‌ای سرپناهی داشته باشد، زنی بگیرد و صاحب فرزندی شود و می‌گفت من كه حتی همین را نیز نداشته‌ام و نتوانسته‌‌ام كه داشته باشم و هم امروز و فردا است كه در گوشة خانة‌ای اگر چه بی سامان و بی كس در گشة كوچه‌ای، خیابانی، یا خرابه‌ای متروك، هو حقی بكشم و دعوت مرگ سیا را لبیك بگویم و همین طور هم شد، گویا دو سه سالی پیش از آن روز، پدرم خبرش را برای من آورد. پدرم ناراحت بود و ناراحتی مجالش نداد.

قطره اشكی در گوشة چشمانش حلقه زده بود و سعی می‌كرد از من پوشیده دارد، پدرم آن دعوت فارابی و شرح زندگانی و نقل ماجرا را برای من، برای تنبیه و بیداری من ترتیب داده و آراسته بود كه البته چندان بی اثر هم نبود تا آنجا كه من ساز و موسیقی را فی‌الفور رها رها كردم به این دلیل كه بدانم حال و روزگار از چه قرار است و سرانجام مرد هنری كه نمی‌خواهد جز به آستانة هنر به هیچ آستانه‌ای سر فرود آورد، كم كم شوق و شعله‌های عشق در وجود زبانه می‌كشید اما در اوایل، گرایش به شعر، كه من رویم نمی‌شد آن را صریحاً و آشكار به پدرم بگویم بی تابم كرده بود، آن شعرهای اولیة خودم را جایی كه فكر می‌كردم و می‌أانستم پدرم نگاهش حتماً به آنجاها خواهد افتاد می‌نوشتم، مثلاً در كاغذهای كوچكی مثل «چو خط» و حاشیه كلیات سعدی و دیوان حافظ یا حتی مخصوصاً یادم است بر روی دیواره روبروی طاقچه‌ای كه پدرم جا نمایش را آنجا می‌گذاشت و بر می‌داشت و می‌دانستم هر روز لااقل سه بار نگاهش به آنجا خواهد افتاد، و خوب یادم است كه بر آن دیوارة گچی چند بار شعر نوشتم و دوباره پاك كردم و دوباره نوشتم و سخت دلخور بودم از اینكه او هیچ نمی‌گوید، تا اینكه بالاخره یك شب بعد از نماز و بعد از شام بعنوان اولین تشویق من در كار شعر و شاعری، پدرم گفت: نمی‌دانم كی هر رز این طاقچه را سیاه می‌كند؟ «اگر بدانم برایچی خوب است» و من همین تنبیه و یاد‌آوری را به منزله تشویق گرفتم و خیلی هم خوشحال بودم از اینكه بالاخره پدرم شعرهای مرا اگرچه بعنوان سیاهی بر دیوار – دیده است و می‌‌دانستم، یعنی او را می‌شناختم و حس می‌كردم كه ز همین اظهار او، بوی آشنایی و انس می‌آید.

چند بعد یك شب دیگر پدرم مرا پیش خود صدا كرد و گفت: «مهدی، چند روز پیش من با آقای افتخار» پیرمردی پیرتر از خودش، مرحوم افتخارالحكمای شاهرودی دندانساز، كه از دوستان قدیمی پدرم بود و با هم آمد و رفت دیرینه داشتند و مردی اهل كتاب و فضل در مورد بود در مورد تو صحبت كردم.

پدر گفت تو باید قطعه‌ای در حمد و توحید بگویی اگر پسندیدند جایزه هم به تو می‌دهند من هم پس از مدتها كلنجار رفتن شعر گفتم و پدر آن را نزد آقای افتخار برد و وقتی برگشت خیلی خوشحال بود و كتابی بعنوان جایزه به او داده بودند كه به من بدهد (مسالك المحسنین) و پدر هم قرار شد به كتبافروشی بسپارد كه ماهی 15-20 تومان كتاب برای من بیاورد. و این اولین تشویق من بود. كم كم به اوضاع و اطراف نگاه می‌كردم و به مسائل اجتماعی كشانده شدم و از مسائل فردی فاصله گرفتم با عقاید مزدك آشنا شدم و مرا تحت تأثیر قرارداد و در این احوال بودم كه با اشعار نیما آشنا شدم. و سبك شعریم را تغییر دادم اخوان این كاروانسالار شعر معاصر در تاریخ 29 تیرماه 1369 برای معالجه در بیمارستان مهر تهران بستری گردید كه در ساعت 30/10 شب یكشنبه فوت می‌كند و روز 12 شهریور، جنازه اخوان از سردخانة بهشت زهرا به مشهد مقدس حمل گردید و در جوار آرامگاه حكیم ابوالقاسم فردوسی در باغ شهر طوس بخاك سپرده شد.


سالشمار زندگی اخوان:

اسفند   1307     تولد در مشهد

خرداد     1326     پایان تحصیل دورة هنرستان مشهد (رشتة آهنگری)

            1326     شروع كار در مشهد (آهنگری و چاقو سازی)

            1326     شروع كار در تهران (معلمی، لویزان سلطنت آباد)

            1326     كار در پلشت ورامین (معلمی، سكونت در تهران9

            1329     ازدواج با ایران (خدیجه) اخوان ثالث دختر عمویش

            1330     چاپ اول ارغوان

            1331     شروع زندگی مشترك با همسرش ایران خانم

            1332     اواخر سال، شروع خدمت سربازی (بعد از 15 روز در خدمت با پرداخت 500 تومان معاف شد)

            1333 زندان سیاسی (لاله 11 ماهه بود كه از زندان آزاد شد.)

            1335     چاپ اول زمستان

1336     تولد لولی دختر دومش

1336     شروع بكار در رادیو (بعد از تولد لولی)

1338     تولد توس پسر اولش

1338     چاپ اول شاهنامه

1342     تولد تنگل دختر سوم (پس از چهار روز فوت شد)

1344     چاپ اول از این اوستا

1344     زندان (به مدت شش ماه)

1344     تولد زرتشت پسر دومش

1345     چاپ اول منظومه شكار (كه نوشتن آن مدتی قبل از تاریخ چاپ و انتشار شروع شده بود)

1348     چاپ اول پائیز در زندان

1348     عزیمت به خوزستان (آبادان) و شروع بكار در تلویزیون آن شهر

1348     چاپ اول بهترین امید (گزیده اشعار و مقالات)

1350     تولد پسر سومش بنام مزدك علی (علی نام پدر اخوان بود كه بعد مزك نامیده شد)

1353     درگذشت لاله دختر اول (روز 26 شهریور در اثر افتادن در رودخانة سد كرج)

1353     شروع بكار در تلویزیون

1354     چاپ اول آورده‌اند كه فردوسی (كتاب كودكان)

1355     چاپ اول در حیات كوچك پاییزی درزندان شروع به تدریس ا دبیات دورة سامنی و ادبیات معاصر در دانشگاههای تهران، ملی، تربیت معلم

1357     چاپ اول بدعتها و بدایع نیما شویج

1357     چاپ اول كه یخ اما سرد

1357     چاپ اول زندگی می‌گوید اما باید زیست

1358     شروع بكار در سازمان انتظارات و آموزش انقلاب اسلامی فرنكلین سابق

1360     آغاز دوران بازنشستگی (باز نشاندگی)؟ بدون حقوق از كلیه مشاغل دولتی. این دوران تا آخر ع مر اخوان ادامه یافت.

1361     چاپ اول عطا و لقای نیما یوشیج

1368     چاپ اول ترا ای كهن بوم و بر دوست دارم

1369  سفر به خارج از كشور (اولین و آخرین سفر) به دعوت خانه فرهنگ آلمان برگزاری شب شعر از تاریخ 4 تا 7 آوریل (16 تا 18 فروردین) سفر به انگلیس، آلمان، دانمارك، سوئد، نروژ، بازگشت به دانمارك سفر به فرانسه به دعوت انستیتوی ملی تمدنهای شرقی سفر مجدد از فرانسه به انگلیس و بازگشت به ایران

1369     د به ایران در تاریخ 29 تیرماه

1369     ساعت 30/10 شب یكشنبه 4 شهریور فوت در بیمارستان مهر تهران

1369     روز سه شنبه 6 شهریور انتقال جنازه به بهشت زهرا

1369     12 شهریور، انتقال جنازه از سردخانه بهشت زهرا به مشهد مقدس و در جوار آرامگاه حكیم ابوالقاسم فردوسی در باغ شهر توس


نمونه‌های از شعر اخوان:

نماز:

باغ بود و دره – چشم انداز پر مهتاب

ذاتها با سایه‌های خود هم اندازه.

خیره در آفاق و ا سرار عزیز شب،

چشم من – بیدار و چشم عالمی در خواب.

نه صدایی جز صدای رازهای شب، و آب و نرمای نسیم و جیرجیرك‌ها،

پاسداران حریم خفتگان باغ،

و صدای حیرت بیدار من (من مست بودم، مست)

خاستم از جا

سوی جو رفتم، چه می‌آمد؟

- آب

یانه، چه می رفت، هم ز انسان كه حافظ گفت عمر تو:

با گروهی شرم و بی خویش وضو كردم

مست بودم، مست سرنشناس، پانشناس، اما لحظه پاك و عزیزی بود

برگگی كندم

از نهال گرد وی نزدیك،

و نگاهم رفته تا بس دور.

شبنم آجین سبز فرش باغ هم گسترده سجاده.

قبله، گوهر سو كه خواهی باش ...

با تو دارد گفتگ شوریدة مستی.

- مستم و دانم كه هستم من!.

ای همه هستی ز تو، آیا تو هم هستی؟

 

برای شهیدان

هرچند، همچو گل، همه برباد رفته‌اند

هرگز گمان مدار، كه از یاد رفته‌اند

اینان، چو آن گل اند، كه گویی دریغ و حیف

از یاد رفته اند، چو برباد رفته‌اند

جای دریغ نیست، برایشان كه این گروه

با عزم آهنین و دل شاد رفته‌‌اند

«استاد» گفته بود، كه با جان و دل به پیش

اینان، بنا به گفتة «استاد» رفته‌اند

سرباز آهنین نبرد نهایی اند

پولاد زیست كرده و پولاد رفته‌اند