تبلیغات
نون و القلم ( اولین وبلاگ ادبی دانش آموزی ) - داستان کوتاه - فربد مرتضوی
دوشنبه 24 بهمن 1384

داستان کوتاه - فربد مرتضوی

   نوشته شده توسط: رسولی    نوع مطلب :دبیرستان مفید۱ ،

غریبه

غریبه

 

با وارد شدن مرد به کافه، تمام چشمها به او دوخته شد. کافه که تا چندی پیش صدای همهمه و قهقهه های مستانه از آن به گوش می رسید، در سکوت فرو رفت. مرد لبه ی کلاهش را پایین کشید، مدتی در آستانه ی در مکث کرد و زیر چشمی نگاهی به مردانی که درون کافه نشسته بودند انداخت. از چهره های خشن و بی رحم آن ها معلوم بود که همگی از گانگستران و راهزنان خطرناک شهر می باشند. مرد راست و مستقیم و بدون توجه به همهمه ای که دوباره درون کافه پیچیده بود به طرف بار به راه افتاد. مسئول بار که مردی چاق ، با سبیل و خط ریش بور بود، بدون آنکه نگاهی به او بیندازد ، گفت: سلام درک. تو کجا، اینجا کجا؟

درک گفت: چه آدمای عالیقدر و مهربونی تو کافتن! مسئول بار که ب.ک نام داشت قهوه ای جلوی درک گذاشت و گفت: واسه چی پاتو تو این شهر خطرناک گذاشتی؟  درک به آرامی گفت: واسه گرفتن انتقام از قاتل پدرم...  بوک گفت: تو از کجا اینقدر مطمئنی که قاتل پدرت اینجاست؟ درک جوابداد: ببین رفیق ، وقتی پدر من به مورهان اومد ، شهر تو آتیش نا امنی می سوخت. روزی نبود که شخصی به قتل نرسه و شهر غارت نشه. پدر من هم مرد جوونی بود که واسه کار وارد این شهر شده بود و تموم داراییش پونصد سکه ی طلا و یه اسب پیشونی سفید بود. همون روز اول بود که توی یکی از کافه های شهر به خاطر یه اتفاق حسابی با راهزنا درگیر می شه. چند دقیقه بعد کار به جاهای باریک می کشه و تیراندازی از دو طرف شروع می شه. پدر من می تونه سه نفرشونو بکشه و بقیه رو فراری بده. به خاطر همین هم مردم شهر اونو به عنوان کلانتر شهر انتخاب می کنن. پدر من تو سال های زیادی که کلانتر مورهان بود، تونست خیلی از راهزنا و گانگسترای گردن کلفت شهر رو دستگیر کنه. اما این وسط فقط یه گروه بودن که دست از کارای زشتشون بر نمی داشتن و هر چند روز یه بار وارد مورهان می شدن. مردمو می کشتن، خونه ها رو آتیش می زدن ، شهرو غارت می کردن و بعد میزدن به چاک. پدر من بعد از چندین و چند ماه تلاش می تونه رئیس گروه که اسمش ویلیام بود رو دستگیر کنه. وقتی ویلیام رو سوار اسب می کردن تا به زندون ایالتی ببرن ، اون به پدرم می گه که دعا کن تا هیچ وقت از زندون آزاد نشم و اگرنه روز آزادی من، روز مرگ توئه. پدر من دو سال هر لحظه منتظر انتقام وحشتناک ویلیام بود. هر لحظه انتظار داشت از پشت هدف گلوله قرار بگیره. اشک امواج آبی چشمان درک را به تلاطم درآورد. درک مشت هایش را گره کرد و با صدایی بلندتر از قبل گفت: بالاخره انتظارش تموم شد. ویلیام، ناجوونمردانه اونو از پشت زد. پدرمو از من گرفت. همون روزا بود که شنیدم

می خواد بیاد مونتانا تا باند شیطانیش رو دوباره از نو بسازه. واسه همین منم اومدم اینجا تا انتقام پدرمو از اون لعنتی بگیرم و با همین دستام قطره ، قطره ی خون کثیفشو بریزم. درک اشک هایش را پاک کرد. بار دیگر آتش انتقام در وجودش زبانه می کشید. در اعماق چشمان مصممش برق تصمیمی دیده می شد.پدر او رنج کشیده بود، عذاب کشیده بود.دو سال منتظر مرگ تلخی بود. آه که چه سخت است انسان هر لحظه در انتظار مرگ باشد. بوک به آرامی گفت: برات متاسفم رفیق. پدرت مردخیلی خوبی بود. درک از جا بلند شد. تصمیم خودش را گرفته بود. نمی توانست اجازه دهد تا قاتل پدرش اینگونه آزاد بگردد. گفت: غروب نزدیکه. من تا چند دقیقه ی دیگه باید تو ایستگاه قطار باشم. امیدوارم بتونم دوباره ببینمت. بوک گفت: خداحافظ رفیق، موفق باشی. بوک این را گفت، ولی در دلش این احساس ار نداشت. ویلیام جانی خطرناکی بود. امکان نداشت که درک بتواند او را شکست دهد. درک ایستاد، روی خود را برگرداند و نگاهی به دوست چندین و چند ساله ی خود انداخت. نگاهی عمیق، گویی برای آخرین بار بود که او را تماشا می کرد. مدتی همین طور ایستاد سپس سرش را به نشانه ی خداحافطی تکان داد. لبه ی کلاهش را پایین کشید و از کافه بیرون آمد.

***

آفتاب دست و پایش را  روی دیوارهای شهر می کشید. گویی نمی خواست جای خود را به تاریکی بدهد. تپه های شنی، زیر آخرین اشعه های طلایی خورشید ، به رنگ خون درآمده بودند. ایستگاه فطار مونتانا در سکوت مبهمی فرو رفته بود. ناگهان صدای قطار ، سکوت را در هم شکست. مدتی گذشت. قطار نزدیک و نزدیکتر شد تا اینکه در ایستگاه توقف کرد. تنها مسافر مونتانا از قطار پیاده شد. مردی بود چهار شانه، قوی هیکل با چشمانی ریز و مرموز و صورتی خشن، عبوس و جدی که زخمی از چاقو به یادگار داشت. مرد نگاهی به اطراف انداخت. درک که تا آن لحطه بی صدا روی صندلی چوبی لمیده و تطاهر به خواب می کرد، از جا بلند شد و جلو آمد: چقدر منتظرت بودم. ویلیام برگشت، چشمان بی روحش را ریز کرد و گفت: تو دیگ کی هستی؟ درک گفت: عجیبه ، خیلی عجیبه. مثل اینکه حافطت ضعیف شده. چطورپسر دن مک لود رو نشناختی؟ ویلیام یقه ی پیراهن درک را گرفت و  گفت: پس تو پسر اون احمقی. خیلی خوب ، اگه تو هم سرت به تنت زیادی کرده ، مشکلی نیست، برات حلش می کنم. درک با خشونت دست ویلیام را گرفت و آن را از یقه اش جدا کرد: باشه، حاضرم. منم خیلی دلم می خواد که خون کثیفتو بریزم.  ویلیام پوز خندی زد و گفت : حتما. وسپس به سرعت هفت تیرش را از غلاف درآورد و به سمت درک شلیک کرد. درک فریادی از درد کشید. خون لباسش را رنگین کرد. ولی با این وجود دستش را به کمر برد ، هفت تیر را بیرون کشید و تیراندازی کرد. ویلیام نعره ای زد و بر زمین افتاد. در همین لحظه چشمان درک سیاهی رفت ، بی صدا روی زمین زانو زد و افتاد.

***

شهردار رویش را برگرداند و درحالی که سعی می کرد ، خوشحالی خود را خیلی بروز ندهد گفت: آقای.... آقای .....

- مک لود هستم .

- بله آقای مک لود، کار خودتون رو از کی شروع می کنین؟

- به محض اینکه دستم خوب بشه کارمو شروع می کنم. راستی جناب شهردار ، ویلیام... ویلیام چی شد؟

شهردار خندید و گفت: شاهکار کردید آقای..... آقای.....

درک با بی حوصلگی گفت: مک لود هستم. مک.............لود.

- بله، داشتم می گفتم آقای مک لود. درست زدید به هدف. یه گلوله وسط مغزش!

درک لبخندی زد. دست شهردار را فشرد و ستاره ی پنج پر را از روی میز برداشت.

شهردار گفت: بهتون تبریک می گم آقای.....

درک در حالی که در را باز می کرد تا از اتاق خارج شود، گفت: مک لود جناب شهردار. درک مک لود!