تبلیغات
نون و القلم ( اولین وبلاگ ادبی دانش آموزی ) - داستان کوتاه - امیر ذكائی
دوشنبه 14 آذر 1384

داستان کوتاه - امیر ذكائی

   نوشته شده توسط: رسولی    نوع مطلب :دبیرستان مفید۲ ،

اعتماد

اعتماد

 

نباید آن حماقت را میكردم ... اگر آن حماقت را نمی كردم الان در این مكان تاریك زندانی نبودم...نباید به اواعتماد می كردم ... باید همان موقع او را می كشتم ... اعتماد‌‌‍‍،چه كلمه ی ترسناكی و چه انعكاس ترسناكی ... این انعكاس صدا مرا به خود آورد گویا این كلمه را فریاد زده بودم ... این مردم دیوانه اند ... آخر چرا باید مرا با دو گاو،یك تبر،یك سطل آب و یك چاه تنها بگذارند.هنوز صدایشان درگوشم بود:

-اگر زمستان را تحمل كنی شاید زنده بمونی

 طبق حسابهای من دو ماه دیگه رو با یك متر برف سر كنم . فردا آخرین روز ماه اول است آن طوری كه در قبیله شان فهمیده بودم ... 200 نفر كشته شدند خانواده شان به یغما رفت فقط به خاطر یك كلمه :اعتماد ... ومسبب تمام اینها من بودم

* * *

- در انتهای زمستان،البته اگر زنده بودید،با كسی كه لیاقت مبارزه با شما را داشته باشد مبارزه خواهید كرد،درصورت شكست با خفت گردن خود را از دست داده ودر صورت پیروزی،با تیروكمان تیر باران خواهید شد

- سعی خودم را در پیروزی بكار میبندم

- وآخرین آرزویت؟

-سگم

- خدا نگهدار.

 و اورا با طناب بالا كشیدند

فردای آن روز وقتی بیدار شدم سگ نیمه وحشی ام را به درختی بسته بودند این سگ عادت داشت به دستور من به هر موجود زنده ای حمله كند و من او را تمساح میخواندم

* * *

ابتدای بهاربود و من باید با فردغول پیكری كه انگشت كوچك راستش كنده شده بود می جنگیدم كشتن او كار آسانی نبود مخصوصاً با آن همه تجهیزات ... سپر،تبر،شمشیر وچاقو

سگم آزاد در گوشه ای نشسته بود و منتظر دستور من بود ... بعد از اینكه فهمیده بودم باید با كسی بجنگم تبرم را تیز كرده بودم و دو نیزه ی چوبی درست كرده بودم ... دور هم شروع به چرخیدن كردیم ... اعتماد ...نیزه ای به سمتم پرتاب كرد ... اعتماد ... جا خالی دادم...اعتماد...نیزه هایم كم بودند و همینطور تجهیزاتم پس نمی توانستم آنها را هدر دهم ...اعتماد... به سمتم هجوم آورد ... اعتماد ... سوت بلندی زدم ... اعتماد ... این برای سگم یك هشدار بود خیز برداشت و كتف او را گاز گرفت وقبل از اینكه به او آسیبی برسد به گوشه ای رفت ... اعتماد ... طرف مقابلم برگشت تا ببیند چه شده حال نوبت من بود نیزه ام را پرتاب كردم ،به سینه اش خورد...اعتماد... برگشت و شمشیرش را پرتاب كرد جاخالی دادم ولی سرعت شمشیر بیشتر بود پس دست چپم زخم بزرگی برداشت و حداقل در آن جنگ بی استفاده شد ... اعتماد ... او نیزه را در آورد وبر زمین افتاد و مرد ... اعتماد ... از بالا تیر های زیادی شروع به باریدن كردند ویكی پس از دیگری در بدنم فرو رفتند در حال مرگ فریاد زدم: اعتماد . درحالی كه خیس عرق بودم بیدار شدم.

 

* * *

ابتدای بهار بود و من باید با فردغول پیكری كه انگشت كوچك راستش كنده شده بود می جنگیدم

... صحنه های خوابم داشت تكرار می شد...  او نیزه را در آورد وبر زمین افتاد و مرد ولی تیری باریدن نگرفت در عوض هیاهویی بالا گرفت وافرادی از بالای كوه به درون دره ام سرازیر شدند ... آنها قبیله ام بودند گویا كسی كه من به او اعتماد كرده بودم لایق اعتمادم بود.