تبلیغات
نون و القلم ( اولین وبلاگ ادبی دانش آموزی ) - داستان کوتاه -امین شیخی
یکشنبه 6 آذر 1384

داستان کوتاه -امین شیخی

   نوشته شده توسط: رسولی    نوع مطلب :دبیرستان مفید۱ ،

پل

پل

 

صاعقه ظلمت شب را درهم شکست. طوفان، رود همیشه آرام آبادی را به جنب و جوش کشاند. درختان تنومند جنگل دیوانه‌وار تکان می‌خوردند و زوزه باد، سکوت ده را تهدید می‌کرد. نمی‌دانست هدف آسمان از این همه هیاهو چیست.

به دنبال پلی گشت که او را به خانه‌اش اهنمایی می کرد، ولی... صاعقه... صاعقه پل را نابود کرده بود.

از خواب پرید. به روبرو خیره شد: دیوار کاه گلی و یک قاب عکس قدیمی روی آن. یادش آمد. او در خانه‌اش بود. پرتوی نور گرم خورشید از لای پنجره به خانه نفوذ کرده بود. با دست سردش عرق روی پیشانیش را پاک کرد. باز هم کابوس دیده بود. ولی شاید... . نه! پل هنوز استوار بود. در حالی که از کنار پنجره به طرف اتاق حرکت می‌کرد کابوس در ذهنش تکرار می‌شد. معنی آن چه بود؟ چرا او از چند شب قبل از مهم‌ترین اتفاق زندگیش نمی‌توانست راحت بخوابد؟ چرا پل خراب می‌شد؟...

ولی وقت فکر کردن به این سوال‌ها را نداشت. کار‌های مهم‌تری بودند که باید انجام می‌داد. باید آماده می شد. مادر! قرار بود مادرش به دیدن او بیاید. درست تا چند ساعت دیگر. آن روز، روز تولدش بود. هیچ مادری فرزند خود را در چنین روزی تنها نمی‌گذارد. حتی اگر مدت‌ها از او دور باشد. طاقتش تمام شده بود. از آخرین باری که او را دیده بود یک سال می‌گذشت. سالی که گویی صدها سال درازا داشت. به قاب عکس کهنه روی دیوار خیره شده بود. زیبا‌ترین جای اتاق. جایی که مادرش او را با یک لبخند مهمان کرده بود.

نفهمید چه مدت به عکس خیره شده، ولی وقتی به خود آمد که خورشید نیمی از آسمان را پیموده بود. به سمت گنجه رفت. شیک‌ترین لباسی را كه داشت انتخاب کرد: یک کت شیری رنگ که از پدرش به یادگار بود، شلواری که هنوز جای وصله‌های مادر روی آن مانده بود، و یک پیراهن قرمز. رنگ مورد علاقه مادرش. دلش می‌خواست او را خوشحال کند. دوست نداشت بعد از این همه مدت با ظاهری نامرتب به استقبالش برود. 

باید عجله می‌کرد. به طرف آیینه شکسته روی طاقچه دوید. یک لحظه جا خورد! خیلی وقت بود که صورتش را این قدر تمیز و شاداب ندیده بود. چشمانش امیدوارانه‌تر به زندگی نگاه می‌کردند. دستی به موهایش کشید و از خانه بیرون رفت. تا پل راه زیادی نبود. شاید 50 متر. این فاصله را سریع‌تر از همیشه پیمود. خیلی هیجان زده بود. این را قلبش با سرعت به او گوشزد می‌کرد. چون کسی به قلبش خویشتن‌داری را یاد نداده بود. بالاخره روی تخته سنگی آرام گرفت و به آن سوی پل خیره شد. جایی که آخرین بار مادرش را دیده بود.

خاطرات یکی پس از دیگری در ذهنش زنده می‌شدند: « ...مادر،او را زیر چارقد مشكی اش پنهان كرده بود. صدای شیون زنان گوش او را آزار می داد. نمی دانست چه اتفاقی افتاده است، ولی هرچه بود درباره پدرش بود. چون عكس او روی تمام دیوار های ده خود نمایی می كرد. البته با نواری مشكی در بالای آن كه بعد ها فهمید معنی آن چیست...خیلی وقت بود كه پدرش را ندیده بود. تنها تصویری كه از او به یاد داشت لبخندی آرامش بخش بود كه از درون عكس به مادرش هدیه می كرد. عكسی كه هر شب از باران اشك های مادر سیراب می شد. گویی قطره قطره ی آن باران    از وجود مادرش كم می شد. ولی مادر هیچ وقت نمی خواست او از این كار آگاه شود. شاید دوست نداشت غم مانند او روی چهره پسرش نیز جاری شود... مثل هرشب شام را تنها خورده بود. مادرش وانمود می كرد كه سیر است ولی وقتی صدای خرد شدن نان خشك زیر دندان های مادرش را شنید، تحمل نكرد، بلند شد و تمام غم هایش را فر یاد زد... باران در شب به شدت می‌بارید. مادرش آن سوی پل ایستاده بود و به او لبخند می‌زد. لبخند می‌زد ولی چشمانش پر از اشک بود... . فردای آن روز وقتی از خواب بیدار شده بود که مردان دِه در حال تعمیر پل بودند. نمی‌دانست چه اتفاقی افتاده. هیچ کس هم به او جواب درست نداده بود. همه با چشمان گریان به او می‌نگریستند. می‌نگریستند و می‌گریختند.»

وقتی به زمان حال برگشت که خورشید سعی می‌کرد خود را پشت درختان مخفی کند. باران می بارید و طوفان درختان را تنبیه می‌کرد. در دلش آشوبی به پا شده‌بود. چرا مادرش دیر کرده بود؟ مطمئن بود که مادرش می‌آید. شاید به خاطر باران جایی توقف کرده بود. ولی حتماً می‌آمد. صدایی از درونش این را فریاد می‌زد.

لحظاتی بعد خورشید موفق شد آخرین پرتو‌های خود را از مردم آبادی مخفی کند. باید پیدایش می‌شد. هیچ مادری دوست ندارد پسرش آن‌قدر منتظر بماند. بلند شد و به سمت پل حرکت کرد. قدم‌هایش محکم بود. به وسط پل رسیده بود. به آسمان خیره شد و مادرش را صدا کرد. صدا کرد و فریاد زد. فریاد زد و منتظر جواب ماند...

آسمان خیلی زود جوابش را داد. صاعقه با غرشی همه جا را روشن کرد. مادرش در انتهای رود‌خانه منتظر او بود. باز هم لبخند می‌زد. ولی شاداب‌تر از همیشه. صاعقه پل را لرزاند. لرزاند و آتش زد. آتش زد و همه جا تیره شد...

فردای آن روز، مردان ده با چشمانی خیس پل را تعمیر می‌کردند. پلی که پسر را برای همیشه در آغوش مادرش جای داده بود...