تبلیغات
نون و القلم ( اولین وبلاگ ادبی دانش آموزی ) - داستان کوتاه - محمد احتشامی
دوشنبه 9 آبان 1384

داستان کوتاه - محمد احتشامی

   نوشته شده توسط: رسولی    نوع مطلب :دبیرستان فرهنگ(دکتر حداد) ،

 

شیر افقی

بسم رب الشهدا’

 شیر افقی

درده غلغه ای به پا بود. همه جا وهمه چیز سیاه شده بودند. انگار آسمان هم سیاه بود. كسی آرام وقرارنداشت . درآن سرما یاخودرا به كاری مشغول كرده بودندویازانوی غم بغل گرفته بودند. حق هم داشتند. به هرحال برای خود یلی بود. دلاور ده بود. ده از بالا مثل یك نقطه ای سیاه وسط دشت همیشه سبز خودنمایی می كرد. دشت هم گویی غم زده بود. پایین ترمی آیم آنجایی كه از همه صدای شیون وگریه اش بلند تر است بزرگترین خانه درآن نواحی خانه سید میرزا.

 مشهدی حسین كه كم كم تارهای سفید درریش های تیزش ظاهر می شد دم در خانه را داشت آب وجارو می كرد. بوی عجیبی در هواپیچیده بود گلاب بابوی نای گل گره خورده بود. عجب آرامشی داشت این بو!

نمی توانم از در رد شوم چون مشهدی حسین دقیق جلوی چارچوب چوبی در ایستاده است جارو می زند. باهرهرحركت جارو بالاتنه و پایین تنه اش به چپ وراست می روند. اگر می توانستم حتماً می خندیدم ، چند تا بچه های سر تراشیده كه مادرشان به زور لباس سیاه تنشان كرده اند به مشهد حسین می خندیدند. مشهدی اول متوجه نمی شود اما بعدازمدتی كه خنده ادامه می یابد كمر راست می كند و عرق روی پیشانی اش را با آستینش پاك می كند جارویش را به طرف آنها پرتاب می كند. جارو تازه در وسط راه است كه بچه ها فراررا برقرار ترجیح میدهندوفرار...

بالاخره جلوی دربازمی شود. وارد حیاط خانه می شوم . حیاط با صفایی است صدای قرآن خواندن سید در حیاط می پیچید. عجب آرامشی است . این آرامش قبل ازطوفان . تمام دیوارهای حیاط راچادر سیاه زده اند واطرافش را صندلی چیده اند. چند نفری كه نشسته اند خودرا باد كرده اند تا گرمشان شود. جمعیت دانه ، دانه دارد زیاد می شود.

سرم را برمی گردانم كنارچارچوب دونفر ایستاده اند. یكی كه پیری دانه دانه بندهایش را نابود كرده است با پیراهنی مشكی كت وشلواری خاكستری و باعصایی به دست با آن یكی كه جوان تراست درحال صحبت كردن است. می شناسمش سید میرزا است. پدرآن سید و این سید قرآن خوان . پیرمرد با بغض از جوانتر می پرسد بچه ام كی می آید . جوانترمی گوید:

- منظورتان شیر...

حرفش راتمام نكرده است كه صدای جیع و شیون دراتاق های خانه می پیچد. بلافاصله بعدازآن هم همه ی زنانه ی خاله خامباجی ها شروع می شود. چندی بعد دختری با چشمهای آبی ، ابروهای به هم پیوسته وچادری كه پوشینه اش روی آن بود روی تراس خانه ظاهر می شود. دخترش است .

پدربزرگ راصدامی كند ومی گوید: مامان دوباره حالش بد شده ومثل اون دفعه بالا آورده .

سید میرزا كه معلوم است خودش را خیلی كنترل می كند تاخونسرد به نظر برسد می گوید: می دانی كه چه كنی . به اعظم بسپر یك كم شیرداغ كند . طبیب گفته چاره اش فقط شیرداغ است.

درگوشه ای ازحیاط خانه به دیوارتكیه می دهم . قرآن گوشم را نوازش می دهد به ساكنین نگاه می كنم یكی دارد چپق می كشد، دیگری با بغل دستی اش صحبت می كند آن یكی چایی را هورت می كشد و...

سرماوجودم را آزارمی دهد چشم بازمی كنم ومی بینم حیاط پرشده است . صدای قرآن دیگر خاموش شده است . خیلی سریع نگاهی به چهار كنج حیاط می كنم ودرسمت راست حیاط می بینم سیدمیرزاروی لبه ی حوض می ایستد و می گوید: اهالی ده همه میهمان آقا امام علی هستند.

ازصدایش غم می بارد كمی فشارمی آورم به مغزم ... دریامی یابم ... شام ... بله ... روزهاروزهای تولد مولا است . تولدی غم بار برای این ده . سید با كمك چندتاز ازجوانانی كه حالابرای رسیدن به نوه ی میرزا بعدازپدرش اورامی یابند به پایین می آید . مشهدی با سینی چای درمیان اهالی می چرخد. پسر هشت ساله اش خط ارتباطی بین او و زنانه است .هرچه باشد خانه زاد سیداند. دوباره همهمه بالامی رودیكی ازهمان بچه هایی كه به مشهدی حسین میخندیدنفس ،نفس زنان واردحیاط می شود وفریاد می زند: آوردنش شیرحیدررا آوردند. همه جا سكوت برقرارمی شود. انگار ده توانش را ازكف داده است. سكوت گوشم را آزار می دهد.

دخترش پیش قدم می شود. اشك ازچشمانش جاری است . گویی چشمانش می درخشند . او هم شیردختراست فرزهد همان شیراست . جیغی می كشد ومی رود به طرف جیپی كه از آن سوی جاده خاكی ده بالامی آید . پشت سرش دوستانش می دوند تا آرامش كنند كم كم حیاط خالی می شود. خودم را به پاهایم ... نه ... به جمعیت می سپارم این توده ی سیاه تماماً اشك است و آه كه می روند به استقبال شیری كه روزی با آن هیكل چهارشانه اش بند پوتین بسته وساك برپشت ، از ده رفت وحالا به لطف بعثی ها افقی برگشت.

به جلوی دسته نگاه می كنم زیر عكسش زده اند:

ً شیر حیدر ، شهید آمد به دیارش ً