تبلیغات
نون و القلم ( اولین وبلاگ ادبی دانش آموزی ) - داستان کوتاه - فربد مرتضوی
دوشنبه 2 آبان 1384

داستان کوتاه - فربد مرتضوی

   نوشته شده توسط: رسولی    نوع مطلب :دبیرستان مفید۱ ،

اردوگاه ۲۱۷

اردوگاه ۲۱۷

 

از بین رفتن مزارع  و مراکز پرورش دام و طیور پاریس در اثر جنگ  وخالی شدن انبارهای غذا باعث گرسنگی و ضعف مردم فرانسه شده بود.از طرفی  دیگر محاصره ی   این  کشور توسط متفقین مانع از رسیدن آذوقه و مهمات به  نیروهای  قحطی  زده ی  آلمانی  می گردید.

جیره ی غذایی آلمان های مستقر در فرانسه  رو  به  اتمام   بود و این امر سبب تضعیف این نیروها  می گردید. سربازان  خسته  از  جنگ  ، گرسنه و ضعیف  چگونه می توانستند بدون مهمات کافی مبارزه کنند؟ مردم نیز از این فرصت استفاده می کردند  و  با تشکیل  گروه های پارتیزانی   و   حمله   به    مواضع  آلمان ها سعی   داشتند آنها را از کشورشان بیرون برانند.

این      اوضاع      آشفته    ،      مقامات      نظامی     آلمان     را     به     فکر     واداشت.

***

در اتاق را به سختی می کوبد.صدایی از آنطرف به گوش می رسد: بفرمایید. به سرعت دستگیره را می پیچاند. درب با صدای خشکی باز می شود. وارد اتاق شده و به حالت احترام می ایستد. فرش قرمز رنگ ، پرچم های اس اس میخکوب شده به دیوار و تصویر پیشوا در همان نظر اول توجه هر بیننده ای را به سوی خود جلب می کند.بالای اتاق مردی پشت میز تحریر نشسته و مشغول ورق زدن گزارش ها است.مدال های افتخار بر سینه اش می درخشند و بازوبند سرخ و سیاه اس اس بر بازویش خودنمایی می کند.اندکی سرش را بالا می آورد و می گوید: باز چه خبر شده ستوان؟ 

- قربان اسرا، از صبح تا حالا تو گوش هم پچ پچ می کنن.ظاهرا  قصد شورش دارن...

سرهنگ روبل حرف او را قطع کرد: از کجا اینقدر مطمئنی؟

ستوان تیشلرمدتی مکث کرد.سپس جواب داد: قربان، می خواستن موضوع رو از ما پنهان کنن ولی با این وجود سربازها اون ها رو در حال کشیدن اشکالی روی خاک دیدن.حدس می زنیم که اشکال مربوط به اردوگاه باشن.همچنین به نظر می رسه که موضوع غیرعادی و مهمی توجه اونا رو به خودش جلب کرده...

سرهنگ روبل ناگهان سرش را از روی گزارش ها برداشت و چشمان بی روحش را به زمین دوخت.افکار ناراحت کننده بر مغزش هجوم می آوردند و صدای ستوان تیشلر در گوشش می پیچید.به سرعت از جایش برخاست: ستوان، اشتباه نمی کنی؟

تیشلر که از حرکت ناگهانی سرهنگ یکه خورده و دستپاچه شده بود، گفت:

 در...چ...چه مورد...قربان ؟

روبل که بکلی کنترل خود را از دست داده بود و نمی توانست حرفی را که شنیده باور کند، به سرعت پالتوی خود را بر تن کرد و کلاهش را بر سر گذاشت:همراه من بیا. باید راهنماییم کنی. او  این را گفت و بلافاصله از اتاق خارج شد.تیشلر دنبالش به راه افتاد.چهار سرباز که جلوی در اتاق نگهبانی می دادند، با دیدن سرهنگ روبل خبردار ایستاده و دست ها را به نشان احترام بر پیشانی گذاشتند. سرهنگ به دو سرباز اشاره کرد که دنبالش بروند.سپس به سمت کمپ اسرا حرکت کرد.اکنون ساعتی از آغاز شب می گذشت. ابرهای سیاه و غلیظ که از ظهر آسمان را تسخیر کرده بودند، اینک می باریدند.تنها صدای قدمهای خسته ی سربازان بود که سکوت مبهم اردوگاه را می شکست. تیشلر گفت: از سمت راست قربان. به طرف گروه " بی ".

روبل با خود اندیشید: یعنی گروه "بی" موضوع رو فهمیده؟ ولی... نه، نباید اینقدر زود قضاوت کنم. شاید ستوان اشتباه می کنه. شاید... ولی... باید چشامو بازتر کنم.نباید بذارم کسی از ماجرا بویی ببره.

در همین موقع سرهنگ و همراهانش به سلول های گروه " بی " رسیدند. سربازیکه جلوی اتاقک   نگهبانی  نشسته بود با دیدن  سرهنگ از جا برخاست و با دستش احترام نظامی را ادا کرد. تیشلر رو کرد به او و گفت: فوراً مسؤل کمپ رو خبر کن.

سرباز به سرعت وارد اتاقک شد: قربان، سرهنگ روبل مایلند شما را ملاقات کنند.

گروهبان چاقی که پشت میز فلزی کهنه ای نشسته بود با شنیدن نام روبل سریعاً هیکل

سنگینش را از روی صندلی بلند کرد و از اتاقک خارج شد: بله قربان. با بنده امری داشتید؟

تیشلر گفت: سرهنگ مایلند از کمپ بازدید کنند.

-اطاعت می شه قربان.لطفاً دنبال من بیاین.گروهبان این را گفت و به طرف سلول ها به راه افتاد. اندکی بعد آنها در راهروی سلول ها بودند. راهرویی نیمه تاریک بود. لامپ های ضعیف و رنگ پریده ، به فاصله ی یک متریک متر روی سقف چیده شده و نوری زرد و

هراس آور به بتن های سرد و نمناک دیوار می پاشیدند. راهرو عرض زیادی نداشت، شاید سه نفر به سختی می توانستند از کنار هم عبور کنند. هوای آنجا خیلی سنگین بود، بوی تعفن، بوی ماندگی و مرگ میداد. دو طرف راهرو سلول های نفرت انگیز اسرا قرار داشتتند. صحنه ی دلخراشی بود؛ همه طرف اسرای زرد و مریض به چشم می خوردند. از چهره های لاغر و پژمرده ی آن ها معلوم بود که روزهاست غذا نخورده اند. تعدادیشان بر اثر شکنجه های وحشتناک با سرو رویی خونی روی زمین افتاده و گویی مرده اند.فقط بعضی از آن ها هنوز روی پا ایستاده بودند و به نظر می رسید سختی های زندان هیچ تغییری در وضعیت جسمی و روحیشان ایجاد نکرده است.گروهبان مدام صحبت می کرد: قربان ملاحظه می کنید که تمامی دستورات در اینجا مو به مو اجرا میشن. همه چی در این کمپ منظمه ، ساعت نه همه ی اسرا باید برای هواخوری وارد حیاط بشن. ساعت دوازده همه نهار می خورن...

روبل سایه ی نگاه تندش را بر چشمان او انداخت: گروهبان، فکر می کنم که خودم  برنامه ی روزانه ی اسرا رو داشته باشم.

گروهبان که گویی زیر نفوذ چشمان سرهنگ آب می شد و به زمین می رفت مانند کودکی که تب کرده و هذیان می گوید،ابتدا آب دهان خود را فرو برد و سپس در حالی که قطرات داغ عرق از صورتش جاری می شدند،گفت: عذر می خوام قربان... خواهش می کنم بنده رو عفو کنید....

سرهنگ سرش را برگرداند و با خود اندیشید: این ها قصد شورش دارن؟ اینها که حتی

نمی تونن از جاشون تکون بخورن.حتماً کلکی تو کاره.

ناگهان ناله ای سکوت حاکم بر راهرو را شکست و رشته ی افکار او را پاره کرد:همتون یه مشت به درد نخورین. یه مشت بی سر و پا هستین. شما عرضه ی هیچ کاری رو ندارین،شما نمی تونین ما رو تیربارون کنین.

سرهنگ ناگهان تکانی خورد. چشمان مکار و ستمگرش  بیش از پیش گشوده شد. با خود گفت: نه این امکان نداره ، محاله. سپس به دو سربازش رو کرد و با صدای بلندی که تن هر انسانی را به لرزه می انداخت فریاد زد: بگیرینش. اون مردی رو که اینطور داد و بیداد می کرد برای من بیارین. زود باشین.

ستوان تیشلر و سربازها فوراً دنبال صدا به طرف انتهای راهرو دویدند.مدتی گذشت.اکنون اشباحی زیر نور رنگ پریده ی دالان به چشم می خوردند. گویی سربازان بودند که با کتک کسی را مجبور به راه رفتن می کردند: قربان آوردیمش...این بود که داد و فریاد می کرد.

خنده ای زشت و چندش آور بر لبان کلفت و بی مهر سرهنگ نمایان شد. چشمانش برقی زد و حالتی به خود گرفت، بی روح تر شد، سردتر شد: ببرینش به اتاق شکنجه. می خوام خودم  شخصاً ازش بازجویی کنم.

همه به خوبی معنی این حرف را می دانستند. وقتی سرهنگ از کسی بازجویی می کند ، یعنی مسأله ی بسیار حساس و مهمی پیش آمده است. یعنی اگر کسی سراغ از حرف های مرد

بگیرد، مایل به فهمیدن موضوع باشد و بخواهد علت بازجویی را بفهمد، به حریم اطلاعاتی تجاوز کرده پس جاسوس است وباید طبق قوانین نظامی، فوراً توسط دادگاه نظامی مجازات و تیرباران شود. سرهنگ اشاره ای به سربازان کرد. یکی از آنان با قنداق مسلسلش ضربه ای به سر مرد زد. مرد ناله ای کرد و بی هوش روی زمین افتاد. آن ها همیشه اسیران را بیهوش و بعد از کمپ بیرون می بردند تا مقاومتی نداشته باشند و نتوانند فرار کنند. سرهنگ به همراه ستوان تیشلر و دو سرباز که بازوان مرد را در دست داشتند از کمپ خارج شد. مرد وقتی به هوش آمد خود را  روی تختی یافت. دست و پایش را بسته بودند. نگاهی به اطراف انداخت. اجسام ، زیر نورضعیف تنها چراغ  بالای سرش ، سایه های دراز و وحشتناکی روی دیوارهای سیاه و کثیف داشتند. موزاییک های شکسته ی زمین، آجرهای خاک گرفته ی دیوار، حتی تخت کهنه ی او،همگی آغشته به خون بودند. انبرهای ناخن کشی ، انواع قیچی و چاقوهای  جراحی ، اسید و مواد گوناگون شیمیایی و ده ها  وسایل عجیب دیگر که مرد برای اولین بار آن ها را می دید در گوشه و کنار اتاق به چشم می خوردند.همه جا مملو از ادوات و لوازم شکنجه بود.همه چیز بوی خون می داد.همه چیز رعب آور بود ، حتی صندلی چوبی در کنج اتاق منظره ای هراس آور و ترسناک داشت. به نظرش می رسید که اشیا  با چشمان ریز و حیله گر خود او را می نگرند و به آینده ی تلخ و وحشتناکش می خندند. ناگهان در با صدای خشک و شکننده ای باز و سایه ی کم رنگی تا وسط اتاق کشیده شد. مرد سرش را به سختی  بالا آورد تا شبحی که در آستانه ی درب ایستاده بود را ببیند. ولی نتوانست. همه جا تار شده بود. پلک هایش را بر هم گذاشت و دوباره باز کرد.  همه چیزهمچنان تیره بود. شبح وارد اتاق شد و در را پشت سرش بست: خوب حالا تو به سوالای من به درستی جواب می دی... واگرنه... به اطرافت نگاه کن... تا حالا خیلی از مهمونای عالیقدرمون اینجا پذیرایی شدن... او این را گفت و سپس قهقه ای شوم سرداد. قهقه ای که معلوم نبود از خوشحالی است یا ناراحتی، از عصبانیت است یا نگرانی. گویی شیطان بود که می خندید و با این خنده از بیچارگی ، درماندگی و عزا می گفت. صدا  در چهاردیواری می چرخید و هر بار که باز می گشت از بار قبل وحشتناک تر و مخوف تر به نظر می رسید. تنها سرهنگ بود که اینگونه اهریمنی می خندید. تنها صدای او بود که پژواکی ترسناک تر از خودش داشت. سرهنگ روبل جلوتر آمد: خیلی خوب هرچی در مورد تیربارون اسرا تو این اردوگاه می دونی بگو.

مرد نگاهی مملو از خشم به روبل انداخت و در حالی که دندان هایش را به سختی بر هم

می فشرد گفت: تو خودت بهتر از همه می دونی که تو این اردوگاه لعنتی چی می گذره. پس دیگه چرا از من می پرسی؟

سرهنگ ابروهایش را با عصبانیت در هم کشید و گاز محکمی به سیگار برگش زد. صورتش به سرخی گرایید. او عادت نداشت به سوال های دیگران جواب دهد. کسانی که او را

می شناختند همگی این را می دانستند که پرسیدن سوال او را تا حد مرگ عصبانی می کند. او عادت داشت که دستوراتش بی هیچ چون و چرا اجرا شود و کسی در مورد حرف هایش کوچکترین سوالی نپرسد. دست سردش را بالا برد وکشیده ی محکمی بر صورت مرد نواخت. در اثر ضربه صدای بلندی در اتاق پیچید. ولی با این وجود مرد حتی ناله هم نکرد. سرهنگ فریاد زد: اینجا من سوال می پرسم و تو باید به سوالات من جواب بدی.

مرد پوزخندی زد و گفت: اگه جواب ندم چی؟

سرهنگ که چشمانش به رنگ خون درآمده بود ، سیگار خود را از دهان برداشت و برگونه ی مرد گذاشت. بوی سوختگی در اتاق پیچید و مرد ناله کرد و به خود پیچید.

- خوب حالا چی، بازم جواب سوالمو نمی دی؟

- تو یه وحشی هستی.

سرهنگ اینبار موهای مرد را در دست گرفت و آتش سیگار را میان موهایش قرار داد. مرد اینبار فریاد زد. فریادی دردناک که اتاق را لرزاند.

- دفعه ی بعد چشاتو با این داغ می کنم.

مرد درحالی که ناله می کرد گفت: هر کاری می خوای بکن. ولی بدون ، از من چیزی گیرت نمی یاد.

روبل  دندان هایش را محکم به هم فشرد. صبوری جوان اعصابش را خرد می کرد. به نظرش می رسید که در مقابلش تحقیر شده است. سرهنگ روبل بازجویی بود که سنگ را وادار به حرف زدن می کرد. اما همین مرد، در مقابل صبر جوانی درمانده شده بود. با خود گفت:

 نمی ذارم ، نمی ذارم اینطور بیچارم کنه... پدرش رو در می آرم... کاری می کنم که روزی صد بار آرزوی مرگ کنه....

 سیگارش را روی زمین انداخت و زیر چکمه له اش کرد. سپس از جیب کتش فندکی بیرون آورد و جلوی چشمان وحشت زده ی مرد گرفت : میدونی می خوام چی کار کنم؟ الان خودت می فهمی. سرهنگ این را گفت و بعد با دست چپش پلک مرد را از دو طرف فشار داد. مرد بی اختیار داد زد: نه اینکارو نکن ، خواهش می کنم. روبل لبخندی زد. گویی التماس مرد او را خوشحال می کرد. گویی با خواهش او احساس قدرت نمود. ولی این ها برایش کافی نبود. می خواست او را به زانو بیندازد. فندکش را روشن کرد و نزدیک چشم مرد برد. مرد ناله کرد: همه چی رو می گم ، خواهش می کنم ، این کارو نکن ، بهت التماس می کنم. سرهنگ پلک مرد را رها کرد: وای به حالت اگه بخوای به من کلک بزنی.

مرد آب دهانش را فرو برد: ما همه چی رو می دونیم. می دونیم که دارین شکست می خورین. متفقین فرانسه رو محاصره کردن.... شما.... هیچ امیدی ندارین. سربازاتون تو مضیقه هستن.

به خاطر همین می خواین همه ی ما رو تیربارون کنین... و بعد نیروهاتون رو به جانب ایتالیا عقب بکشین. می خواین از فرانسه فرار کنین...

سرهنگ رویش را برگرداند. بسیار خشک و رسمی به نظر می رسید. گویی به چیزی

می اندیشید. با خود می گفت: پس ستوان تیشلر اشتباه نمی کرد. اونا از ماجرا باخبرن... ولی اگه سربازها موضوع رو بفهمن... همه چی به هم می ریزه... روحیه شون رو می بازن.... نه ... هیچکس نباید از ماجرا بویی ببره... حتی تیشلر.... نباید از فرار باخبر بشه....

سرهنگ نگاهی به مرد انداخت و گفت: چند نفراز این موضوع  باخبرن؟

- تا اون جایی که من می دونم، فقط گروه ما از ماجرا بو برده.

- از کجا موضوع رو فهمیدی؟

- ماجرا رو از دیگران شنیدم... قسم می خورم.

- از کی شنیدی؟

- نمی دونم... یادم نمی آد... اون روز همه درباره اش صحبت می کردن... منم شنیدم.

- یعنی نمی دونی اولین بار چه کسی موضوع رو فهمیده؟

مرد نگاهی مملو از خواهش به روبل انداخت و گفت: نه..... به خدا نمی دونم.

سرهنگ دستش را به طرف کلتش برده  و آن را بیرون آورد: خوب دیگه زیادی حرف زدی ، خداحافظ و به امید دیدار. مرد التماس کرد: ولی.... ولی من که همه چی رو....

ناگهان صدای شلیک گلوله دراتاق طنین افکند و ادامه ی حرف مرد را در گلویش خفه کرد. گلوله درست وسط پیشانی او  نشسته و مغزش را متلاشی کرده بود. سرهنگ کلت را در غلاف چرمی اش گذاشت ودر حالی که به جنازه ی مرد نگون بخت نگاه می کرد ومی خندید ، گفت: بی چاره، اگه منو می شناخت هیچ وقت کاری نمی کرد که ازش بازجویی کنم. روبل همانطور که می خندید از اتاق خارج شد. تیشلر بیرون اتاق ایستاده و سیگار دود می کرد: در این وضع بحرانی نباید اشتباه کرد... ولی... ظاهراً موضوع خیلی جدی شده... اگه گزارشم غلط از آب دراومده باشه چی؟...سرهنگ خیلی عصبانی می شه... حتماً خلع درجه ام می کنه.

ناگهان صدای روبل رشته ی افکار او را پاره کرد: ستوان...

تیشلر به خود آمد و خبردار ایستاد: قربان؟

- به گروهبان گارتنر بگو جسد رو بفرسته کوره.

- اطاعت قربان.

روبل این را گفت و به سمت کمپ فرماندهی به راه افتاد. در تمام مدتی که مسیر را طی

می کرد، تنها به ژنرال می اندیشید. مدتی بعد سرهنگ در اتاقش بود. دستانش لرزش خفیفی داشتند. چگونه می توانست موضوع را به او گزارش دهد. تلفن را برداشت. تمام بدنش خیس عرق بود. گوشی از میان انگشتانش لیز خورد و بین زمین و میز معلق ماند. صدای مردی از پشت خط آمد: الو...جناب سرهنگ.... الو

روبل با دستمال عرق صورتش را خشک کرد، نفس عمیقی کشید و گوشی را به دست گرفت: دفتر ژنرال رو برام بگیر، فوراً.

- اطاعت می شه قربان.

مدتی سکوت برقرار شد. سرهنگ دستش را به گلو برد و گره ی کراواتش را قدری شل کرد. صورتش به سرخی گرائیده بود. در همین هنگام صدایی از آنطرف خط جواب داد:

 ژنرال هافمن صحبت می کنه، باز چه خبر شده سرهنگ؟

- سلام قربان... ببخشید که...مزاحم شدم...

- طفره نرو سرهنگ هر چه زودتر حرفت رو بزن

- قربان باید خدمتتون عرض کنم که...که...

- که چی سرهنگ؟

- قربان اسرا موضوع رو فهمیدن...

صدا این بار بلندتر شنیده شد. مانند این بود که فرد پشت خط فریاد میزند: سرهنگ... نکنه که می خوای بگی...

- بله قربان... " فرار" لو رفته...

ژنرال فریاد زد: میدونی این یعنی چی؟ این یعنی فاجعه... اگه متفقین از ماجرا بویی ببرن آخرین راه فرار ما یعنی مرز ایتالیا رو می بندن و اون وقته که نیروهای ما توی فرانسه، بدون غذا، اسلحه و مهمات ...

هافمن ساکت شد ولی صدای نفس های تندش هنوز هم در گوشی می پیچید. چنان نفس نفس

می زد که گویی چندین کیلومتر را دویده است. این سکوت همچون پرس روبل را له می کرد.

سرانجام ژنرال ادامه داد: و اون وقت متفقین حلقه ی  محاصره رو تنگتر و تنگتر می کنن و در نهایت همه ی نیروهامون، همه ی سربازامون در خاک فرانسه کشته می شن... در اون صورت ما بدون شک جنگ رو می بازیم. قطعاً شکست می خوریم.

سرهنگ بر خود لرزید: همه مون کشته می شیم...هممون میمیریم. میمیریم بدون اینکه حتی بتونیم مقاومتی بکنیم...

ژنرال به تندی گفت: سرهنگ اسرا رو رها کنین... همتون فرار کنین... برین به سمت تورین. این یه دستور نظامیه...

- ولی قربان شاید اگه تسلیم بشیم....

اما دیگر فایده ای نداشت... ژنرال تلفن را قطع کرده و تنها صدای  بوق اشغال بود که همچون صدای  ناقوس مرگ در گوشی می پیچید.  سرهنگ می دانست که صحبت با ژنرال دیگر نتیجه ای نخواهد داشت. گوشی کرم  رنگ تلفن را سر جایش گذاشت. در این هنگام ناگهان صدای مهیب انفجاری اتاق را به لرزه انداخت. سرهنگ از جا برخاست... گیج شده بود. بیهوده به اطراف نگاه می کرد. نمی دانست چه اتفاقی رخ داده است.در همین لحظه تیشلر

نفس نفس زنان وارد اتاق شد: قربان...متفقین....متفقین....حمله کردن...ما...غافلگیر شدیم..

سرهنگ که تازه به خود آمده بود، با یک دست به شدت او را از جلوی در کنار زده و وارد محوطه ی کمپ شد.در اردوگاه بزرگ ٢١٧ محشری به پا شده بود. چادرهای سربازان در آتش می سوختند وافسران و درجه داران جوان بی محابا به این طرف و آن طرف می دویدند.

گاهی به هم برخورد می کردند و روی زمین می افتادند، ولی دوباره برمی خاستند و بی هدف می دویدند. سرهنگ که اوضاع را  چنین می دید، بدنبال اسلحه می گشت. ناگهان چشمش به جسد سربازی افتاد. مسلسل او هنوز در میان انگشتان خشک شده و بی روحش فشرده می شد. سرهنگ خم شد تا اسلحه را بردارد، اما ناگهان از ترس بر جای خود خشک شد. چشمان مرد حالتی عجیب به خود می گرفت. گویی تکان می خورد و بازترمی شد. گویی مرد با چشمان هراسناک خود به سرهنگ هشدار می داد و می گفت: بدبخت، کجا می روی؟ داری به سوی نیستی میروی. همین جا بمان ، شاید کمی دیرتر بمیری. سرهنگ به خود لرزید ولی با این حال با دستان خیس از عرق مسلسل را از میان انگشتان سرد جسد بیرون کشید. متفقین همین طور نزدیکتر می شدند. تیشلر فریاد زد: قربان چکار باید بکنیم؟

- روی زمین دراز بکش و تیراندازی کن. من میرم تا سرو گوشی آب بدم.

رنگ از روی تیشلر پرید. بازوی روبل را گرفت و گفت: قربان، خواهش می کنم منو تنها نذارید...

اما سرهنگ بازویش را با خشونت از میان دستان تیشلر بیرون کشید و فریاد زد: گفتم بشین و تیراندازی کن. روبل این را گفت و به طرف کمپ سربازان دوید. تقریباً همه ی سربازان کشته شده بودند. عده ی کمی هم که زنده بودند یا زخمی بودند و یا پا به فرار می گذاشتند. سرهنگ  یقه ی یکی از سربازانی را که می خواست فرار کند گرفت و گفت: شما کشته می شید. خودم همتون رو می کشم. دادگاه نظامی همه ی شما رو تیربارون می کنه. سرهنگ بعد از گفتن این حرف در حالی که هنوز بارانی سرباز را با یک دست گرفته بود، لوله ی مسلسلش را روی شکم او گذاشت و رگباری شلیک کرد. سرباز تکان شدیدی خورد. شکمش سوراخ سوراخ شد. خون از دهانش بیرون ریخت و سرش روی سینه اش خم شد. سرهنگ یقه ی سرباز را رها کرد. جسد مرد بیچاره روی زمین افتاد. سرهنگ ابتدا نگاهی به جنازه و سپس نگاهی به اطراف انداخت. جز تعدادی زخمی هیچ کس در آن حوالی دیده نمیشد.روبل به فکر چاره بود که ناگهان رگبار گلوله او را به زمین دوخت،او هنوز زنده بود، هنوز نفس می کشید. هنوز احساس می کرد.درهمین لحظه نارنجکی در کنار سر او به زمین افتاد. روبل با چشمان از حدقه درآمده و دهان باز به نارنجک می نگریست. می خواست آن را به جای دیگری بیندازد. نفس نفس میزد و سعی میکرد تا دستش را به آن برساند ولی ناگهان نارنجک منفجر شد و هر تکه از جسد متلاشی شده ی او به گوشه ای پرتاب شد. تیشلر که از دور تمام این صحنه ها را میدید، دچار جنون شد، دیوانه شد. هراس از مرگ او را دیوانه کرد. اسلحه اش را زمین انداخت و با داد و فریاد در افق آتشین غروب ناپدید گشت.