تبلیغات
نون و القلم ( اولین وبلاگ ادبی دانش آموزی ) - قطعه ادبی - حمید حاجی میرزایی
دوشنبه 2 آبان 1384

قطعه ادبی - حمید حاجی میرزایی

   نوشته شده توسط: رسولی    نوع مطلب :دبیرستان فرهنگ(دکتر حداد) ،

من و خود خدا

 

من و خود خدا

 

 

            چند روزی بود که موقع خواب به حال خدا فکر می کردم. سئوالهایی تو ذهنم می اومد که نمی دونستم درسته ؟ غلطه؟ اصلا چیه ؟برام جدید بود که تو ذهنم حال رو به خدا نسبت می دادم نمی دونستم چقدر این نسبت درسته؟

 

          فکر می کردم از چه چیزی می توم از حال یه کسی سر در بیارم.نمی دونم چرا به فکر آزمایش فکرم افتادم ساعت 2:30 شب بود رفتم کنار تشک بابام نشستم. بابام تو خواب داشت می خندید بعدش از چند ثانیه خنده اش به قه قه تبدیل شد .قه قه ای که از بابام خارج شد باعث شد برای اولین بار از بابام بترستم. از جام بلند شدم همانطور که با نگرانی به بابام نگاه می کردم عقب هقب به سمت اتاقم رفتم به اتاق که رسیدم صدای بابام قطع شد خیلی دلم می خواست بدونم چه خوابی بود که تونسته بود بابای من رو به این حال درآره. بابای من که اگه تمام تلخک های دربار سلسه ی غزنوی جمع می شدند و انواع حرکات موزون رو با نیش باز انجام بدهند.نمی تونستند حتی اندکی فکر بابام رو به خندیدن مشعول کنند.

حال بابام تو صورتش بود. ولی حال خدا چی؟

 

        بچه که بودم فکر می کردم هر وقت بارون می آد خدا داره گریه می کنه. یه روز اینو به مامانم گفتم ، مامانم گفت: نه پسرم ، نه خدا گریه نمی کنه تازه بارون رحمت خداست.

 

       هر موقع فکر دیدن خدا می زنه تو سرم می ترسم. فکرم دیگه راه نمی ره از این می ترسم مثل اون قومی بشم که از موسی(ع) خواستند برای قبول وحود خدا، خدا رو ببینند، اونها هلاک شدند ولی اونها شک به وجود خدا داشتند , من فقط می خوام حال خدا رو بپرسم.

 

      اون شب نماز صبجو خوندم وخوابیدم.

  

         راس ساعت 7 بابام که توی اتاقش خودش بود منو بیدار کرد. آونقدر زنگ بلند بود که انگار داشت به اهل خانه فحش می داد. وفتی به اتاق بابام رفتم تا ساعتشو خاموش کنم .دلم برای ساعت بابام سوخت می لرزید و از تمام وجودش صدا خارج می کرد ولی در مقابل چهره ی خونسرد وگرم بابام رو می دید که فکر کنم داشت ادامه ی اون خوابرو می دید و اونجا بود که به مسئولت پذیری ساعت تو اون وقت صبح قبطه خوردم. ساعتو خاموش کردم. بابام خواب بود ساعت هم نامید خوابید.لباسمو پوشیدم، به سمت مدرسه راه افتادم بر خلاف همیشه 10 دقیقه زودتر راه افتادم خوشحالم بودم دیگه داد و فریاد آقای ناظم رو روی سرم نمی شنوم.

 

         توی راه مدرسه روی پل ولایت تاکسی پنچر شد تا راننده پنچری ماشینو گرفت و راه افتادیم . با 10 دقیقه تاخیر رسیدم مدرسه آقای ناظم تا منو دید با بالاترین صداش شروع به داد و فریاد کرد. گفتم آقا به خدا تاکسی پنچر شد. همانظور که داد می زد اومد جلو فاصله ی صورتش تا صورت من در حدی بود که چند سانت مونده بود نوک دماغمون با هم مماس بشه . ذرات آب دهن آقای ناظم باعث شد صورتم رو در هم بکشم .هی سعی می کردم بهش بفهمونم که اندفعه دیگه راس می گم ولی نشد یعنی اجازه نداد. .پشت سر هم داد می زد و قطره افشانی می کرد تو صورت من آخرش هم گفت یه زنگ نمی ری سر کلاس به اولیاتم اطلاع می دم. کنار در دفتر ایستاده بودم. آقای ناظم هم رفت توی اتاقش نشست. از پشت شیشه یواشکی یه نگاه تو انداختم داشت با آب وتاب داستان بی نظمی، بی لیاقتی ، بی کفایتی، و .... رو برای بابام تعریف می کرد البته این واژه ها به صورت کمرنگ از پشت در به گوشم می رسید آقای ناظم آنقدر کولر گازی اتاقش رو زیاد کرده بود که موهای سپیدش روی سرش بی تابی می کردند.

 

به فکر های دیشبم فکر می کردم.

 

      مطمئن بودم امروز خدا حرفامو باور کرده .چون خدا دیده بود. دیده بود که روی پل ولایت چه اتفاقی برام افتاد.خدایا من مطمئنم منم می بینی. همه مخلوقات رو می بینی. ثواباشونو می بینی. گناهاشون رو می بینی.گناهاشون رو می بینی . هی گناهاشون رو می بینی و یعد ناراحت می شی ولی سکوت می کنی . ناراحت نمی شی از این که ما ها لایق این نعمتها نیستیم یا دستوراتت رو گوش نمی دیم. از عاقبت و ما ناراحتی از روزی که ما رو تو آتیش می بینی . خدا چرا سکوت می کنی خدایا چرا خشمتو عیان نمی کنی .خدایا چرا از اینکه ما نامردیم ناراحت نمی شی.

 

       خدایا سنگینی لطف تو کمر ما رو خم کرده ولی ما به زور صافش می کنیم.خدایا بعضی وقتها طوری رفتار می کنی که به نظر می رسد به جای حیای ما از رفتارمان در برابر تو. تو از نوشتن اعمالمون حیا می کنی.

 

  نا خودآگاه اشکهایم جاری شد.

 

       آقای ناظم در اتاقش را باز کرد. بادسردی به صورتم خورد. جلو اومد .دستش رو گذاشت روی شونه ام از روی لباس سردی دستش رو حس می کردم . بادکولر در دستش نقش بسته بود .آقای ناظم گفت : حالا گریه نکن . دیگه تکرار نشه . من که بخشیدم خدا ببخشتت .برو سر کلاس. من مطمئن بودم چون خدا منو دیده بود

 

 

 

 

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

و اذا سالک عبادی عنّی         هنگامی که سئوال کنند بندگان من از تو درباره ی من

 

فانّی قریب                             بگو نزدیک هست   

 

اجیب دعوة الدّاع اذا دعان       اجابت می کنم دعای آن که مرا بخواند

 

فلیستجبوالی                          پس باید دعوت مرا بپذیریذ

 

ولیومنوالی                             و به من ایمان آورند

 

لعلّهم یرشدون                       تا راه را بیابند

 

 

 

 

 

 

 

(بقره 186)

رمضان 84