تبلیغات
نون و القلم ( اولین وبلاگ ادبی دانش آموزی ) - داستان کوتاه - امین شیخی
دوشنبه 18 مهر 1384

داستان کوتاه - امین شیخی

   نوشته شده توسط: رسولی    نوع مطلب :دبیرستان مفید۱ ،

چشمانش را باز کرد. آفتاب سحر در حال

به نام خالق زیبایی

 

شیر

 

چشمانش را باز کرد. آفتاب سحر در حال خودنمایی بود. درختان سر به فلک کشیده ی جنگل مثل همیشه با عظمت و تنومند بودند. بر گهای سبز آنان بار دیگر زیبایی خود را به رخ همدیگر می کشاندند. جستی زد و از جایش بلند شد. به سمت برکه کوچک جنگل را افتاد. آب آن مثل همیشه آرام و بی حرکت بود. گویی سالها در خواب بوده است. کمی به برکه خیره شد. دلش نمی آمد او را از خواب بیدار کند. خیلی آرام از کنارش رد شد. شاید فردا که به اینجا می آمد برکه دیگر خواب نبود. گرسنه بود. به سمت مرکز جنگل حرکت کرد. در میان راه با احتیاط از کنار برگ های زردی که از پاییز گذشته روی زمین به جا مانده بود می شد. نمی خواست زیبایی آنها را زیر پایش نابود کند. به قسمت کم درخت جنگل رسیده بود که چیزی عجیب توجهش را جلب کرد. سپاهی منظم از پرندگان بالای سر او پرواز می کردند. درست مثل سال قبل...چشمانش را باز و بسته کرد...درست میدید...آن روز، روز تولد او بود.

او اکنون بالغ شده بود. چیزی که همیشه آرزویش را داشت. به سرعت قدم هایش اضافه کرد. دلش می خواست هر چه زودتر بقیه را با خبر کند. دلش می خواست یک مهمانی بگیرد و تمام حیوانات جنگل را دعوت کند. خیلی خوشحال بود... می خواست به همه بگوید چقدر خوشحال است.

وقتی به خود آمد که در حال دویدن بود. ایستاد. به دور و برش نگاهی انداخت. او درست در مرکز جنگل ایستاده بود. جایی که همیشه پر از حیوان بود. ولی آن روز همه چیز فرق می کرد. هیچ کس آن جا نبود. بار دیگر به اطراف نگاهی انداخت. قله سفید کوه...درختان کاج...و صدای شرشر آب رودخانه. همه چیز سر جایش بود. ولی چرا هیچ کس آنجا نبود؟! به آسمان نگاه کرد. ابر ها هم آسمان را ترک کرده بودند. شروع به قدم زدن کرد. سه خرگوش کوچک پشت درخت پنهان شده بودند...

- اینجا چه ...

صدای عجیبی از دهانش خارج شده بود. خرگوش ها با سرعت زیادی شروع به دویدن کردند. رفتار آنها را درک نمی کرد. سرش را برگرداند. دو آهوی زیبا با حیرت به او خیره شده بودند. پلک زد. آن دو هم دیگر آنجا نبودند. با نا امیدی شروع به حرکت کرد. دنبال کسی بود که با او هم صحبت شود. تولدش را به او تبریک بگوید. فقط همین. ولی همه با او  جور دیگری برخورد می کردند. به نزدیکی رودخانه رسیده بود. روباه پیر کنار رود خوابیده بود. با خود فکر کرد او حتماً با من حرف میزند. او رسم ادب را می داند. به طرفش رفت. دستش را طوری پشت او کشید که هر لحظه ممکن بود روباه را دو نیم کند. نمی دانست چرا این کار را کرده است. ولی مطمئن بود قصد بدی نداشته است. روباه چشم سالمش را باز کرد. صدای وحشتناکی در آورد و شروع به دویدن کرد. او که بر اثر فریاد روباه به عقب پریده بود با حیرت به روبرو نگاه می کرد. تا حالا ندیده بود که روباه پیر این گونه بدود...و یا... فرارکند. با بی تابی به جایی خیره شده بود که لحظاتی پیش روباه آن جا ناپدید شده بود.

به طرف قسمتی از جنگل رفت که تا صبح آن روز خانه اش آنجا بود. امیدوار بود که خانه اش فرار نکرده باشد. بین راه با بی رحمی برگ های پاییزی را لگد می کرد. در مدتی که به نظرش خیلی طولانی می آمد به خانه اش رسید. یعنی درختی که هرشب زیر آن آرام می گرفت. به تنه ی درخت نگاهی انداخت. دیگر آن جذابیت همیشگی را نداشت. دستش را روی درخت گذاشت و به طرف پایین کشید. جای سه شیار موازی روی درخت مانده بود. سرش را پایین انداخت. برگشت و به سمت برکه راه افتاد. وقتی به آن رسیده بود، که بغض گلویش را ناتوان کرده بود. به آب برکه خیره شد. یک شیر قوی هیکل با یال هایی طلایی و پر پیچ و تاب و دندان هایی تیز تر همیشه به او نگاه می کرد. او دیگر یک شیر کامل شده بود وناچار بود همیشه شیر بماند. بغض دیگر توان فکرکردن را هم از او گرفته بود قطره اشک کوچکی از چشمانش پایین افتاد. وای...دیگر دیر شده بود. کار از کار گذشته بود. برکه از خواب بیدار شده بود.      

 

 

امین شیخی