تبلیغات
نون و القلم ( اولین وبلاگ ادبی دانش آموزی ) - قطعه ادبی - علی عباسزاده
پنجشنبه 14 مهر 1384

قطعه ادبی - علی عباسزاده

   نوشته شده توسط: رسولی    نوع مطلب :دبیرستان مفید۲ ،

وقتی از مادرم پرسیدم بد ترین

وقتی از مادرم پرسیدم بد ترین خاطره زندگیت چیست گفت: جنگ آری جنگ جنگی که به خاطر آن هزاران جوان که هر کدام آرزوهایی داشتند به شهادت رسیدند .

 جنگی که همچنان وقتی به بیمارستان ها میرویم آثارش خود نمایی می کند  هر روز می شنویم که یکی از شیمیایی ها به شهادت رسیده و...

    اما مادرم به جنگ افتخار هم میکند او می گوید :   ما یک تنه در برابر تمام کشور ها ایستادیم

اما در واقع همه میدانیم که یک تنه نبودیم خداوند همه جا با ما بود.

   مادرم میگوید : ما باید به جانبازان احترام گزاریم من هم با این حرف موافقم اما کشور ما خیلی کارهای نادرست انجام میدهد مثلا" برای فرزندان آنها سهمیه می گزارد

که به نظر من کار درستی نیست

  درکل ما باید قدر این کشور خود را بدانیم زیرا خون های زیادی برای پایداری ان ریخته شده.