تبلیغات
نون و القلم ( اولین وبلاگ ادبی دانش آموزی ) - قطعه ادبی - پیام عطوفی
یکشنبه 30 مرداد 1384

قطعه ادبی - پیام عطوفی

   نوشته شده توسط: رسولی    نوع مطلب :دبیرستان مفید۱ ،

جایی را نمی دیدم. همه جا

جایی را نمی دیدم. همه جا تاریک بود. مدتی بود این وضع یکنواخت را داشتم. هر بار که خودم را جا به جا می کردم یا می چرخیدم تا از این یکنواختی درآیم کل جهان بعد از تکان خوردن من حرکت می کرد.

ولی چه جهان کوچکی!

امروز با روزهای دیگر فرق داشت... نمی دانم چرا؟

در هر حال جهان یک موجود دیگر بود. ناگهان نوری شدید و خیره کننده از روبه رو جهان را شکافت و وارد شد.

هنوز این اتفاق را برای خودم حل نکرده بودم که ناگهان به سمت بیرون کشیده شدم. شاید نور مرا جذب کرده بود. شاید هم ... آن طرف جهان چیست؟ همیشه برایم سئوال بود. شاید ...

انتقال از این جهان به جهان جدید زیاد طول نکشید. سعی کردم چشمانم را باز نگه دارم و بیشتر تماشا کنم. چه جهانی! چه عظمتی! نور، چشمانم را اذیت می کرد. می خواستم بیشتر ببینم اما نتوانستم.

نفسم بالا نمی آمد. چشمانم تاب نیاورد و بسته شد. ضربان قلبم را می شنیدم.

کاش می توانستم دوباره آن رنگ سبز را ببینم. خیلی زیبا بود.

احساس کردم دوباره می توانم چشمم را باز کنم. نور، خیلی خیره کننده تر و زیباتر از نور قبلی بود. جایی زیبا و وصف ناپذیر. احساس کردم به خودم رسیدم. به منبعی که من همیشه با یاد او آن جهان تنگ را تحمل می کردم و ...

-       آقای دکتر نتوانستیم نوزاد را نجات دهیم!