تبلیغات
نون و القلم ( اولین وبلاگ ادبی دانش آموزی ) - مقاله ادبی - سید امیرحسین حسینی
دوشنبه 3 مرداد 1384

مقاله ادبی - سید امیرحسین حسینی

   نوشته شده توسط: رسولی    نوع مطلب :دبیرستان مفید۱ ،

و او در افق اعلی بود آنگاه نزدیک شد آن قدر نزدیک که

آدم

و او در افق اعلی بود آنگاه نزدیک شد آن قدر نزدیک که فاصله اش با او قدر دو کمان و یا حتی کم تر رسید و آن گاه بر بر او خواند. بخوان به نام پردوردگارت که تو را آفرید و اینگونه بود که باری سنگین بر دوش انسان نهاده شد. باری که آسمان هم توان کشیدنش را نداشت.

آسمان بار امانت نتوانست کشید         قرعه فال به نام من دیوانه زدند

و شاید این آغاز کار بود. کاری که سال ها پیش به دست آدم ابوالشیر بنا نهاده شده بود و بوسیله ی کتابی نوشته شده از نسل ها گذشت و گذشت تا به دیگری رسید. اما شاید آن لحظه، تجلی تمام این سال ها بود. آن روز انسان پست متعالی شد و از خاک تن خود فراتر رفت. آن روز انسان به معبودش رسید. آن روز عشق خدا بر شانه های انسان سنگینی کرد. آن روز انسان ها، انسان شد.

بار غم عشق او را گردون نیارد تحمل    چون می تواند کشیدن این پیکر لاغر من

و او رسول خدا نامیده شد. فرستاده ای از سوی نور فرستاده ای از سوی نور نورالعرش دیده بود، ظلمت الارض بی تابش می کرد. گل دیده بود، تحمل خار نمی کرد. عاشق شده بود و جلوه ی معشوق می کرد. زمین به عشقش، آسمان کرد. روزهایی خوبی بود.

غافل مباش ار عاقلی، دریاب اگر صاحب دلی      باشد که نتوان یافتی دیگر چنین ایام را

و این اراده خداوند بود که با دیدن عشق را جاودان قرار داد. بارانی بود تمام ناشدنی آخر عاشق که معشوق را رها نمی کند. او هم که فی نفسه رحمان بود و رحیم. او درختی پاکیزه قرار داد که ریشه اش در زمین ثابت و شاخه اش در آسمان بود. و هر زمان به اذن پروردگارش به بار می نشست. ریشه اش را فرستاده خویش قرار داد تا همواره محکم و استوار باشد و شاخه ها را به جانشینان او. درختی که نور را با شاخ و برگ هایش عجین کرده بود و آن را نشانه فضل و بخشش خویش قرار داده بود.

تو حکیمی، تو عظیمی، تو کریمی، تو رحیمی      تو نماینده فضلی، تو سزاوار ثنایی

و من نمی دانم. شاید هیچ کس دیگری هم نداند که خداوند کیست. شاید او اصلاً در تعریف ما نگنجد مگر می توان یک دنیا اسرار و صفات را در تعریفی گنجاند؟ مگر روح الهی طاقت ماندن در فضای مادی دارد؟ شاید تمام مشکلات بشر در همین سئوال و در تعریف خداوند باشد نه در تعریف انسان هیچ کس او را نشناخته است، زیرا ورانتهای راهروی افکار ما بن بستی مجازی وجود دارد که راه افکار را می بندد این رمز شکست انسان خورده ای امروز است که با این همه عقل و فهم و ادعا، هنوز  نمی داند که کسی او را می بیند. نمی داند که در روزگار سختی چه کسی او را به هوش می کشد و نمی داند که معنای الله نور السماوات و الارض چیست، و این عجز او ناشی می شود نه از جهل او.

نتوان وصف تو گفتن که تو در وصف نگنجی       نتوان شبه تو جستن که تو در نیایی

و شاید بهترین و سودمندترین آرزو برای انسان دردمند، این باشد که روزی تواند به سوی معبودش باز گردد و این رسم آدمیان است از آدم(ع) تا به امروز به آنچه انجام داده اعتراف کند.

چند وقتیست که از لاشه ی سنگین گناه          به حد ناظر حق، دولت شکایت دارم

تیرگی جای گرفتت در این حالی              وه سپید است ظواهر که حکایت دارم

درس جمع کنم حلقه و تسبیح چه سود          که در آن خلوت محسوس روایت دارم

دیده ام پر ز گناه است و الم پر ز دروغ             وای برمن چه کنم، روی منافق دارم