تبلیغات
نون و القلم ( اولین وبلاگ ادبی دانش آموزی ) - داستان کوتاه - طنز - محمد معین نظیفی
دوشنبه 13 تیر 1384

داستان کوتاه - طنز - محمد معین نظیفی

   نوشته شده توسط: رسولی    نوع مطلب :دبیرستان مفید۱ ،

صبح پنجشنبه بود ...

آدمک خواب دید که

آدمک و دویستی هایش

صبح پنجشنبه بود ...

آدمک خواب دید که از پلکان بلندی به زمین پرت می شود ؛لرزشی کرد و از خواب پرید. وقتی مطمئن شد که خواب دیده دوباره روی تشک نرمش به خواب رفت . این بار خواب دید که دوباره دارد از همان پلکان به پایین پرت می شود ؛ اما این دفعه دستش به میله بود و این دفعه پرت نشد ؛ در همین حین بود که صدای دریلی که در سر کوچه کار می کرد او را کاملا از خواب بیدار کرد . چند بار پلک زد و پهلو به پهلو شد بلکه دوباره بخوابد اما نشد . در کنار تخت رد سیاهی از مورچه ها را دید . ردشان را که گرفت ، دید به سطل زباله و پشت آن منتهی می شود . فهمید که باید پشت آن خبرهایی باشد : آشغالها و ته مانده هایی که به سمت سطل آشغال پرتاب می کرد به علت نشانه گیری ضعیفش اکثرا به پشت سطل می افتادند ، لابد آنجا را به محشری برای مورچه ها تبدیل کرده بود .در ضمن قوطی خالی پودر حشره کش هم به قوطی های خالی ذهنش اضافه شد .

دهانش تلخ بود . کتری را روی اجاق گاز گذاشت و رو به سمت دستشویی کرد و رفت . به دستشویی رسیده بود و حالا می توانست تلافی شب گذشته را بر سر دستشویی و سر و صداهای آن در بیاورد . نمی خواست به آدمک سر به زیر توی آیینه نگاهی بیاندازد . در ضمن پف زیر چشمهایش حالش را به هم می زد . شیر آب را باز کرد ؛ سرش را پایین برد یکی دوبار دهانش را از آب پر کرد . با اینکه تشنه بود ؛ آب گرم تر از اون بود که بتوان آن را، حتی با پارتی بازی فرو برد . به حفره چاهک خیره شد . این خیرگی را خیلی دوست داشت : آب از شیر می آمد و گرد می شد و پایین می رفت . مثل هیپنوتیزم بود . چند دقیقه بعد صدای جلز و ولز کتری او را به خود آورد . به طرف کتری رفت و مقداری چای خشک در قوری ریخت و آب کتری را درون آن ریخت . وقتی به اندازه کافی آب ریخت ؛ منتظر ماند و چای رنگ پریده ای برای خودش ریخت و رفت به سمت پنجره . پرده را که کنار زد ؛ حجم زیادی آفتاب داخل خانه ریخت . اصلا شبیه زمستان نبود و آنقدر ماشین در خیابان بود که نمی شد فهمید چه ساعتی از روز است . کنار تخت رفت و کمی از چایش را هورت کشید که دهانش به شدت سوخت . اشک در چشمانش جمع شد و سرش را چرخاند . ناگهان نگاهش بر روی نقطه ای ثابت ماند : لکه ای بود سیاهرنگ که در سه کنج سقف و خانه واقع شده بود . لبخندی زد چون یاد خاطره ی آن لکه افتاده بود : آنجا قبلا خانه مورچه ها بود ؛ البته قبل از اینکه توی آن دو سیم سر لخت بگذارد و ته آنرا بزند به پریز ! اما انگار دوباره برگشته بودند و باید از بین می رفتند . نه ! شاید هم نباید آنها را کشت؛باید گذاشت تا خود آنها بروند! این جرقه در ذهن آدمک بود. دوباره سرش را چرخاند . این بار هم مانند دفعه قبل نگاهش روی نقطه ای ثابت ماند ؛ اما با اندکی فرق : دفعه پیش چشمانی اشک آلود و صورت سرخ و دهانی که به پهنای صورت باز شده بود داشت ؛ ولی این دفعه با دهانی نیم باز و صورتی زرد و رنگ پریده . این نقطه که آدمک را حسابی متعجب کرده بود ساعت بود که دو عقربه به هم چسبیده داشت : ساعت دوازده بود و یک ساعت دیگر بانک ها تعطیل می شد . جستی زد و موهایش را خاراند ؛ مثل شوره زار شده بودند و همیشه می خاریدند. شلوارش را که چند روز پیش در آورده بود و با همان حالت آکاردئون شده بود ؛برداشت وپوشید واز لباس های چرک روی مبل ، پیراهنش را یافت و با همان یقه ی افتضاح به تن کرد و آخر از همه کیف له و لورده اش را را بلند کرد . خیلی سنگین نبود ؛ اصولا هم 6 برگه چک آنقدر سنگین نیستند ! در ایستگاه اتوبوس چشم آدمک به دنیایی از بچه ها افتاد ؛ جا خورد و فهمید که هوس بانک رفتن در ساعت تعطیلی مدارس به سرش زده است . خیلی وقت بود که آدمک به پول نیاز داشت و حتی یک قران هم نداشت . امروز باید به بانک می رفت و چک های ارسالی پدرش را نقد می کرد . بالاخره اتوبوسی که مملوء از جمعیت بود ، سلانه سلانه جلوتر آمد ؛ بچه ها که فِرز بودند ؛ فوراً خود را از در و دیوار اتوبوس بالا کشیدند اینجا بود که آدمک آرزو کرد که ای کاش او هم آنقدر انرژی داشت تا بتواند خود را از در و دیوار اتوبوس بالا بکشد ! بالاخره فکر بانک به او قوتی داد و روی پله اول رفت و ضربه در را تحمل کرد . دست در کیفش کرد و سه تا بلیط پاره پوره از جیب آن در آورد اما دید که راننده که راننده با اخم های در هم خود دارد جلو را نگاه می کند و حواسش به آدمک نیست . آدمک خوشحال شد چون حد اقلش این بود که در صورت بسته بودن بانک می توانست با بلیط هایش به خانه برگردد . خلاصه هر ایستگاه برای آدمک یک قرن گذشت . تا به نزدیکی بانک رسید .

آدمک از اتوبوس پیاده شد ساعت یک و ده دقیقه بود . فاصله بین ایستگاه تا بانک را با بی میلی طی کرد ؛ تا بالاخره رسید . کمی دقت کرد ؛ دید که کرکره ها هنوز هنوز بالاست و چند نفر در حال رفت و آمدند : احساس خوش شانسی برش داشت و با گام هایی بلند وارد شد اما در حین ورود چشم آدمک به تابلویی افتاد : «ساعت کار از 30/5 صبح الی 30/3 بعد از ظهر» . در این حین آدمک ترجیح داد به خوش شانسی اش از زاویه منفی نگاه کند و این که می توانست 2 ساعت دیگر هم بخوابد ولی در حقیقت آدمک بی حال شده بود و مانند لحظه ورود خوشحال نبود . با اخم چک های پدرش را پشت نویسی کرد و داد به صندوقدار . صندوقدار کچل بانک هم یک بسته تراول دویست هزار تومانی با پانزده بسته دویستی روی پیشخوان انداخت و رفت . آدمک حال نداشت که پول درشت تر بخواهد و یا تراول چک بخواهد ؛ در ضمن مطمئن بود که از هر بسته 10-20 تا پاره پوره بیرون خواهد کشید . از بانک بیرون زد . هنوز صبحانه نخورده بود . از جلوی یک کله پزی مدرن که گذشت به سختی آب دهانش را قورت داد اما دیگر دیر شده بود و صبحانه فایده ای نداشت ! و دست آخر هم از جلوی یک کبابی گذشت ؛ که روده هایش بر خلاف جاذبه نیوتون به رقص در آمده بودند . ولی در روبروی خود فروشگاهی دید ؛ مانند دفعه اول در صبح چشمانش بی حرکت و ثابت ماند ؛ لبخندی زد : آدمک عاشق غذاهای سرد بود .... . جستی زد و داخل شد و یک چرخ دستی برداشت . از قسمت لوازم بهداشتی ، دستمال کاغذی وصابون مایع و حتی شامپوی ضد خارش و شوره ی سر را برداشت و از قسمت تنقلات چیپس،آلوچه و دانه های بوداده و از ردیف خشکبار پسته و از ترشی ها خیار شور و زیتون پرورده را سوا کرد.بعد از برداشتن ماکارونی چشمش به حشره کش ها افتاد وبا عجله یکی دوتا از انها را برداشت . وحالا به بهترین قسمت فروشگاه رسیده بود ؛ خواست فریاد بزند :آخ جون یخچال! ولی با دیدن دوخانم متشخّص که از جلویش گذشتند ؛کاملا از این کار منصرف شد.دیوانه وار جنس برمی داشت و شیر کاکائو ، دسر زعفرانی،خامه،ماست،سوسیس،کالباس،پنیر گدار،سس مایونز، سس خردل، سس گوجه فرنگی، سس هزار جزیره، سس فرانسوی، توت فرنگی یخ زده، سبزی پاک کرده،گوشت لخم گوسفند و بالاخره پیتزای فریز شده از آخرین انتخاب هایش بودند.البته قبل از دور زدن باز به قسمت لوازم بهداشتی و پاک کننده ها برگشت و مایع نرم کننده که رویش نوشته بود که ضد چروک هم هست را برداشت و پشت صف ایستاد.بدترین قسمت این بود ؛چیزی جز حال گیری محض در بر نداشت :خالی کردن اجسام از سبد بر روی پیشخوان برای حساب رسی!آدمک با یک تقریب ساده توانست به دست بیاورد که چقدر باید بپردازد؛پس سه بسته اسکناس دویستی روی پیشخوان گذاشت .صندوقدار که از حدس دقیق آدمک به وجد آمده بود؛ یک اسکناس از یکی از بسته ها جدا کرد و بایک فیش به آدمک بر گرداند و با تعجب از او تشکر کرد و آدمک هم با لبخند سری تکان داد و رفت.همیشه مردم برای محاسبات دقیقش به او با تعجب نگاه می کردند ؛ آخرمی دانید،ریاضیات آدمک خیلی خوب بود.البته آدمک جدیدا" از آن متنفّر شده بودچون معتقد بود که ریاضیات است که حال، او را به این فلاکتوبد بختیوغربت دچار کرده است؛حالا دلیلش بماند ولی آدمک خیلی خیلی هم از این وضع راضی نبود.تاکسی گرفت و رفت تا به ته خط رسید؛ یک دویستی باز مانده از سه دسته ی قبل را هم گذاشت کف دست راننده.دو چهار راه تاایستگاه راه بود . در خیابان ها  پرنده  پر نمی زد:خلوت خلوت بود .دید که یک جا فلشی کشیده اند:نمایشگاه نقاشی کوبیسم!آدمک با سرعتی باور نکردنی یک بسته دویستی را آماده ی خرج کردن کرد؛ولی هیچ کس چیزی نمی فروخت.حتی چند دویستی در آورد که بلیط بگیرد اما در آنجا بلیط هم نمی فروختند!آدمک داخل شد . شروع کرد به بازدید کردن.تابلو ها از فرط چرتی جالب بودند:کله های سیاهی که برهوتی را نمایان می کردند؛ویا روشنایی هایی سراب مانند در روز!اما جالب ترین تابلو برای آدمک این بود:یک سطح خاکستری بزرگ ،همین!!یک لحظه ادمک دوست داشت که آن تابلو برای او باشدوبه دویستی هایش فکر کرد.در بغل تابلو قیمت آن نصب شده بود:وحشتناک بود ؛دویستی هایش کفاف نصف نصف نصف یکی از آن تابلو ها را هم نمی داد!احساس سوزش و خشم وجود آدمک را پر کرد.آدمک با خود عهد کرد که در راه خانه یک گواش خاکستری بخرد و با آن سطحی را رنگ کند و بگذارد که دیگران هر چه قدر که میخواهند؛ بر روی آن قیمت بگذارند.باعصبانیت از نمایشگاه بیرون زد وقدم زد تا اینکه به باجه ی بلیط فروشی رسید؛2تا دویستی دادبه بلیط فروش . دستی به او 4 برگه بلیط داد. 3برگ را برای روز مبادا در کیفش پنهان کرد و روی سومین ردیف صندلی طرف راننده نشست تا اینکه مرد بداخلاقی نشست کنار آدمک.بوی گند دهان مرد آدمک را به شیشه چسبانده بود.هنوز از موضوع تابلو ناراحت بود که در دل گفت:"آدمهای احمق!چه قیمتا!چه غلطا!"وبا خود گفت که چک های ارسالی پدرش را خرج می کند و به این چیز ها اهمّیتی نمی دهد.بله او داشت چک های ارسالی پدرش را خرج می کرد و به او اطمینان می داد که دارد به طور شدید درس می خواند و امتحاناتش را به خوبی می گذراند.برای آدمک که بعد از مشروط شدن در دانشگاه ترک تحصیل کرد گر چه این کاری لذت بخش نبود ؛ولی بهترین کار بود.آدمک در این چند سال غصه ی آن را می خورد که چرا  لذت بخش ترین کار برای آدمک،بهترین کار نبود؟-"هی آقا".صدای راننده بود که سوار شده بود و داشت بلیط ها را جمع می کرد.یک بلیط را کند و داد به راننده  .کمی که دقت  کرد ؛  دید که شکل و شمایل  بلیط ها  عوض شده است.فهمید که ای دل  غافل مرگ،دوماه دیگر هم از عمر رفته است.اتوبوس راه افتاد؛دوباره و از اول ، منظره هایی که سه سال بود می دید ؛دوباره دیدوصداهایی را که می شنید دوباره شنید و از چهار راه هایی که همیشه می گذشت ؛دوباره گذشت وپشت چراغ هایی که همیشه قرمز بودند؛دوباره ایستاد.ایستاد و ایستاد .ایستاد پشت چراغ قرمز زندگی.آدمک مدت بسیار زیادی بود که باکسی حرف نمی زد؛حتی چند ماه بود که علیرغم میل باطنی اش برای صحبت دهانش را باز نکرده بود! تا که از اتوبوس پیاده شد رفت با" ممد اقا بقال "گپی بزند؛اما دید که سرش تو حساب و کتاب است و دلش نیامد که حواسش را پرت کند.درسر کوچه مردی به مردم کاغذ های تبلیغاتی زرد رنگی میداد:بعضی ها با نگاهی مختصر ،آن را چند قدم دورتر دور می انداختند؛بعضی ها هم بدون آنکه نگاهش کنند و بعضی هم دیده و ندیده آن را در جیبشان می تپاندند.چشمش به گدایی افتاد که صورتش را لای پارچه ای پنهان کرده بودوگوشه ی پیاده رو ولو شده بود. آدمک این را اصلا دوست  نداشت.ولی باید پیش خود  اعتراف  می کرد تا مدتی بعد باید برگردد و یا به سرنوشت گدا دچار شود.نگاهش به گدا بود که دچرخه ای باسرعت برق از کنارش رد شد .دل آدمک گرفت ؛چون نتوانست حتی یک فحش هم به او بدهد!کلید را به جان در آپارتمان انداخت و مثل همیشه داخل شد.راه پله ها ی آپارتمان خلوت تر از همیشه اورا تا پشت در برد و داخل خانه کرد.عکس گدا در ذهنش جان گرفت.در خانه میان ریخت و پاش های یک ماه گذشته اش ایستاد.از تمام در و دیوارها ترسید.همه ی چراغ ها را روشن کرد.باز کتری را روی گاز گذاشت.باز پرده ها را کنار زد.نه!نمی شد براحتی از دست وجدان گریخت.دنبال چیزی گشت که نمی دانست چیست!به سراغ سطل زباله رفت و پشتش رانگاه کرد.اما این بار آدمک تنهای تنها شده بود؛ ونه در سه کنج تیره ی سقف ونه در پشت سطل زباله، حتی یک مورچه هم پیدایش نبود. دیگر نتوانست تحمل کند؛خواست فریادی آکنده از خشم ونفرت بزند؛نفرت از مصیبتی که به آن دچار بود.اما این بار تصمیمش را گرفت.ساعتی بعد آدمک قصه ی ما بی دویستی شده بود ؛ ولی در عوض ،بلیط ها ی بازگشت به کشورش را در دست داشت.